|
هی از روی تمنا می خواهم بنویسم و خط خطی کنم اما حوصله ی درگیری کاغذ و قلم و بحث جوهر پراکنی را ندارم اینجاست که باز هم قلمم مجابم می کند که بنویسم..... خیلی وقت است به فاصله ی چند روز خورشیدی و بی ستاره که قافیه و وزن شعر های مخفی ام از دستم در رفته و تمام و کمال نمی توانم برای خودم مرثیه سرایی کنم ... چند روز هم هست که صدایم را ننداختم داخل حیاط تا آواز بخوانم برای اطلسی ها , برای در خت پرتقال و بهار نارنج و حتی برای گسی درخت خرمالو .. هی آواز بخوانم و هی مادر بگویید یواش تر و بی جهت و با جهت با باز شدن پنجره ای بی موقع تندی بدوم و بروم که نگویند دخترک پاره آجر به سرش خورده آواز خوانی برای درخت ها می کند .. نمی دانم شاید خورده و حواسم نیست از بس که گرم است این روزها دست می برم سمت خورشید که بگوییم ای بابا کمتر بدرخش کمتر برایمان گرما خواستار باش اما می بینم که می خندد و با زبان بی زبانی می گوید سرت به کار خودت گرم باشد نه به گرمای تابستان من انگار یادت رفته سال قبل و آن روزها را...راست می گفت خورشید خیلی به نزدیک بود و کم زحمت برای من نکشیده و انگار هنوز تبداربودن بی جهت و با جهتم را به یاد دارد ..مگر نه اینکه تابستان بود ومن سرخی گونه و نگاه تبدارم را به گردن او می انداختم و او هم فروتنی می کرد و چیزی که نمی گفت هیچ تازه شب ها هم به جزر و مد وجودم کمک می کرد حالا چرا باید از او گله کنم؟.... حالا یک سال از مرور کردن می گذره و می تونست این روزها سالگردش باشد که نشد اما چیزی که برایم عجیب هست امروز و دیشب و از آغاز تابستان هست اینکه من در تلاطمم , جزرو مد دارد وجودم, گونه هم مثل چشم هایم سرخ هست و در کل حال عجیبی دارم ! عاشق نیستم ! شاید فارغ ام ؟ ولی فارغ هم نیستم نه عاشق نه فارغ نه حتی درگیر.. پس دلیل این مواج بودن و تبخیر شدن اون هم از نوع تبخیر بلقوه چه چیز می تونه باشد جز اینکه یه چیزی هست و یه چیزی نیست ...کسی هست و کسی نیست اونکه هست منم و اونکه نیست نمی دانم تو هستی یا ...... تو یک حقیقت روشنی که میان دل من چند روزی به امانت هستی و درون قلبم به طپش های وجودم پاسخ از روی تمنا دادی و به یک شوق من چند روزه خنده می اندازی به لبم و چونان یک کودک آرزو داری تا برسد لبخندم به نگاه گرمت که پر از تازگی امروز است و به شوقی که پر از تصمیم است نه چونان تردید است
صدا زدی و دلم فرو ریخت ز نو این خسته تنم درد کشید از نو فریاد نزن ترانه در گوشم من دست بشستم ز دیدار از تو همیشه نوشتن برایم بهترین تسکین بوده و هست شاید دلیل لجاجتم در پنج سالگی برای نوشتن همین بود که میسر هم شد .در کودکی فکر می کردم زندگی چیزی نیست جز نوشتن اینکه پدر دارم مادر دارم و یک عرسک جدید و زیبا و یک دنیا خنده و حالا می بینم این واژه ها چقدر کم بودند کمتر از دستانم و فکر هایم و شاید آرزوهای دست نیافتنی اما .... اما امروز هم واژه ها زیاد هستند و سخت و هم اینکه سخت تر از آن نداشتن موضوع و اینکه ندیدن کسانی که دلت می خواهد قلمت را ببینند...آری اینجاست که کلمات گم می شوند در دستان من و در ک می کنم مهسایی نیستم به شکل بهار ها و تابستان های قبل و شاید همین دیروزهای نزدیک ..آن کسی نیستم که نه برایش مفهوم نداشت و در دل هر جواب منفی روزنه ای بود به خواسته اش و گفتن بله از دل یک نه غول مانند حالا شده باشد ساعت ها بدود ویا روی پا بایستد و.. ولی بالاخره به خواسته اش می رسید... حس می کنم خیلی تغییر کرده ام و از این تغییر دلم می گیرد و دلتنگ می شوم ..کجاست دخترک مو طلایی که دیگران همیشه از او می پرسیدند تو چطور با همه فرق داری در عین سادگی؟ و او به این تشبیه بی معنی می خندید و نمی فهمید آن روزها چه می گویند و امروز می فهمد.. می فهمم عزتمند بودنم را و ثابت قدمی بسیارم و...وحتی را راه رفتن استوارم که به قول مادربزرگ صدایشان از دور ترین نقطه هم پیدا بود که مال من است ونه امروزم که آهسته قدم بر می دارم و سبک و راه برایم فرقی ندارد که چپ باشد و یا راست و شاید مستقیم..آن روزها مسیرم پیدا بود و تازه چراغ هم گذاشته بودم که تاریک نباشد...دلتنگ مهسایی هستم که دوست داشت آنقدر زیر باران بهار بماند تا حسابی شکل موش آب کشید شود حتی شده به قیمت چند روز حبس در تخت خواب و قرص های رنگ وارنگ و یا اینکه لذت خوردن بستنی را زیر برف می دانست ...برایش در جمع دوستان عالی مقام و ادیب که دور میز جمع می شدند و پیپ های فرانسوی خوش نقش و نگار می کشیدند و سفارش قهوه ی تلخ می دادند مهم نبود اگر او بستنی با نقش توت فرنگی خوش رنگ سفارش بدهد و دیگران چپ چپ نگاهش کنند او خودش بود که از قهوه تلخ حالش بهم می خورد و خجالت نمی کشید اگر با برادرش سر اولین گیلاس باغ پدر بزرگ از درخت بالا برود و نداند حالا که گیلاس را چید چگونه پایین بیاید؟ اینجاست اوج دلتنگی ها اینکه چه طور از آرزوهایم دست کشیدم نشر کتابم نمایشگاه نقاشی پاره کردن بلیط های تائتر و هزاران چیز دیگر که شاید وجود یک علاقه از من کس دیگری ساخت نا آشنا شاید زمان زیادی را از دست دادم ولی ارزش داشت این علاقه بزرگترین اشتباه زندگی ام بود که هم راضی هستم و هم شیرین ترین و زیبا ترین بود ...آینده جلوی چشمان من است از تو می خواهم کمکم کنی می دانی که با تو هستم با تو ارسطوی جوان....
امروز که می نشینم و می نویسم فقط به خاطر توست این روزها در میان این همه هجوم و صدا برای راضی کردنم به مهاجرت و لجبازی سر سخت من برای نرفتن نه یاد تو و لیلی را از جلوی چشمانم گذرانده و نه اینکه به خواهم روز میلادت را فراموش کنم.... ترسی شیرین مرا از نوشتن کلماتم و کنارشان گفتن تبریک روز میلاد تو مهربان منع می کرد
شاید هم نمی خواستم و نخواستم بغضی که از نبود حضورم در کنارتو و خاموش کردن شمع ها و بسته های هدیه وجود داشت روز زیبایت را خراب کند ولی حالا که گذشت می گویم بیستم اردیبهشت روز میلاد تو بهترینم و عزیز ترین روز من بود و خواهد ماند من برایت جشنی گرفتم میان گلها خارج از دود و سر و صدای تهران میز کیک میلادت بستر زمین بود و کیک تو هم پر از گلهای وحشی سرخ شمع هایش را به یاد براورده شدن آرزوهایت و خبر های خوش قاصدک قرار دادم دست هایم برای هدیه دادن خالی بود نه از مسکوکات دنیوی و چیز های مادی ... خالی بود چون نمی دانستم چه چیز نداری قطعا تو در کنار لیلی عزیز آرامش مهربانی حضور لمس و رقص انگشتان و بوسه های که عطر بهشت را دارد را خواهی داشت و از همه چیز مهم تر عشق را خواهی داشت .. پس من شک نمی کنم که هیچ ندارم برای تو ..و به پیشانی ام عرق شرم می نشیند .. چه جشن مسخره ای می شود بدون هدیه .. من را تو می بخشی مطمئن هستم چون وسیع تر از کلامم هستی ولی حتی بخشیدن تو هم باری از شانه های نحیفم بر نمی دارد تنها و تنها جمعه را به یاد تو گذراندم و آسمان نگاه می کردم و وقتی رگبار زد میان قطره های زیبای دو رکعت نماز عشق به جا آوردم و ..وقتی که سر بر مهر سنگی ام گذاشتم از خدا خواستم همیشه مراقبت باشد چه جسما و چه روحا .. از او خواستم یک لحظه هم تنهایت نگذارد .. از او خواستم تا همیشه عاشق باشی سالم باشی و خندان و دست هایت هیچ وقت از دستان لیلی رها نشود و فراموش نکنی اینکه اگر امروز هستی و عاشق ماندی کار کسی جز او نیست بهترین ها را برایت می خواهم حتی اگر روزی به قیمت از دست دادن بهترین های خودم باشد می بوسمت عزیزم و آزرو می کنم کنار لیلی صد ساله بشوی
امروز خدای من همین حالا که دستم را روی تپش تپش کردن قلبم دارم حضور تو را لمس می کنم و می بینمت که نوری هستی و زوایای وجودت را چشمان حقیر من یارای دیدن ندارد ...خدای من همین امروز و همین حالا در غمی شیرین هستم و خوشحال از اینکه حکمتت را دیدم به عین ...تو همین جا بودی که عاشقم کردی و عشقت را مبتداء رسیدنت قرار دادی به همان بالا به همان عرش که سایه پرواز فرشتگانت را می بینم و حالا فاصله ی من و تو فقط به اندازه یک تپش است خدایا توان دوست داشتن را ازمن مگیر هر گز مباد روزی که چشم به آغازباز کنم و از نه از عشق تو خبری نباشد و نه ا زعشق ندیده و زمینی ام ..خداوندگارا ای مادر مهربان مهربانی ها ای تویی که حضورت نه به چشم است و نه در بیان امکان تنها بودن تو را می خواهم این که تو باشی ومن در کنار تو ببینم چیز های ندیده را ...لبریزم از شوق بودن تو از همان روزهای کودکی که می خواستم به اندازه ی وسعت آسمان تو را در آغوشت گیرم هر کجا که می روم و هر آنچه می بینم تمام ذرات دوست داشتن تو در آن است و من لمس می کنم با سر انگشتان نحیفم ذکر گفتن آنها را خدایا تو عاشقم کردی به بهترین شکل و آراستی مرا به بهترین زینت قلبم به نامت می لرزد و اشک می ریزم و ذکر تو می گویم خدایا چیزهایی به من آموختی که وسیع ام کرد کاری کردی که عاشق معشوق عشقم شوم و دوست داشته باشم هر که به من بدی کرد و ببخشم هر که را رنجاند با حرفی دل و روحم را خدایا تو در باورم گنجاندی که دوباره عاشق می شم و صاحب کسی که قطره ای از عشق تو در وجودش موج می زند و از تبار مهربانی خودت است و من نه روزش را می دانم و نه دلم می خواهد که بداند دلم تورا دارد و دیگران در نظرم فانی ..خدایا آنقدر دوستت دارم که گاهی از کمی دوست داشتن شرمنده می گردم ...گاهی تصمیم می گیرم روحم را آزاد کنم از قفس تن که هیچ چیز این دنیا لذت پخش نیست جز زندگی و زندگی را برای این دوست دارم که تو در بطن آن هستی دیوانه ام شاید اینگونه پنداری شاید دمی دیگر عاقل خیال داری هم عاشق و عاقل هم فارغ و بی دل آخر نفهمیدم من در کدام هستم این رسم ها ی تلخ این انتظار سرد مفهوم یه خواهش بودن برای من تصویر گنگ تو پرسه زدن در خواب بوسیدن خار و لعنت به هر چه یاس خاموشی یه شمع در التهاب تو نقاشی ذهن است در لحظه های تو
دخترک خیالش آسوده بود و اراده ای قوی داشت برای اینکه همه چیز های خوب را برای خود کند عاشق بود و فکر می کرد همه کار می تواند کند دست به کار شد برای شروع می خواست با آسمان بازی کند دستش را روی قلبش گذاشت طپش قلبش با اسمی که مدتها برای زبانش جاری بود هماهنگی داشت و ریتم زیبایی از بهترین موسقی های عشاق را برایش تداعی می کرد بعد شروع کرد از خدا اجازه گرفت ستاره بسازد خدا مهربان بود خدا مهربان است پس اجازه داد سخت بود اما شد ستاره ای به زیبایی مهربانی خدا و عشقش... بی نظیر بود می درخشید برای اینکه معشوقش بهتر ببیندش از ماه خواست کمی نور خود را به او بدهد ماه سخاوتمند بود ماه سخاوتمند است پس کمی نور به او هدیه داد عالی شد .. چشم های دخترک برقی از این همه زیبایی زد راضی به نظر می رسید کمی دورتر ایستاد روی همین زمینی که من و تو هستیم فوق العاده بود ...اما...اما دل دخترک لرزید ترسید رنگ از رخسارش پرید ستاره ی عشق او از همه پر نور تر بود و زیباتر و نظر همه را به خودش جلب می کرد دلش گرفت چه کند !؟ چه کند اگر کسی عاشق ستار ه ی او شود اگر کسی چشم بد دور نگوید ...وای اگر حسودی چشم بر هم گیرد آن وقت چه کند ؟ آسمان را نوازشی کرد آرام و آرام فقط رقص انگشتانش بود همین کوک های ستاره را از بستر آسمان باز کرد و دستانش را برای بردن ستاره آماده کرد ..ستاره را برداشت جایی بهتر از قلبش نبود برای نگه داری اش این طور هیچ کس از نورش هیچ نمی دانست اما او فقط فکر می کرد که کسی نمیبیند فقط فکر می کرد چون جای دستای عاشق و جادویی اش از هر ستاره ای پرنور تر بود . کجای چشم های من به روشنی رسیده است سیاهی اش در این زمان به اوج خود رسیده است ستاره ها که دیده ای به چشمت اشتباه بود تو ای الهه ی وجود که آن دوقطره اشک بود من هم مرور می کنم نگاه روشن تو ولی به یاد آورم نگاه ماهک تو را خدای چشم های من به من نماز عشق داد وضو بلد نبوده ام تیمم حضور داد خدای مهربان من تو را به من هدیه داد عجب چه بی انتظار تو را به دیگری بداد حصار این فاصله ها نه از تو است نه من دگر خدا چنین رقم زده است میان ما عزیزکم
امروز روز میلاد من است شما را به صرف دیدار مجازی و جشنی در میان کلمات می خوانم امروز من دوباره زاده شدم .. یک شکوفه ی دیگر به درخت زندگی ام اضافه شد و خدا را شاکرم برای لحظه های نفس کشیدن و دوست داشتن. وقتی که سال عشق من تحویل می شود گویا زمین و آسمان دلتنگ می شود شاید حوالی نگاه تو اینجا به قول خودت نمک گیر می شود وقتی که لحظه ی تحویل می رسد در قلب من جنون تو رخ می کند شاید که مست شوم از عطر یادت تو باشد که بهار دلم جوانه زند حیف است نیم نگاهی بکن لادن برای تو از لاله می زند بوسه به ناز بهار می دهد دمی عریان کند ساقه و ریشه اش گفتی که ساعت حدود سبز و سکوت تواست اینجا که بهار قهقهه می زند لبخند بزن به نام دلت اینجا شکوفه به اسم تو ثمر می رسد
دیروز بالاخره بعد از چندین و چند ماه از ته دل خندیدم و خوشحال شدم ..آره بالاخره بهار اومد فصل قشنگ گلهای نرگس و زنبق و پامچال ... توی تیک تیک ثانیه های تحویل برای همه دعا کردم برای کسی که همیشه با چادر حریر نمازش میاد و عطر خوش مادری رو برای من باقی می گذاره برای کسی که اولین نفری بودم که مثل بچگی هام پریدم بغلش و شدم دختر لوس بابا برای کسی که قصه دعوا بچگی ها یا من بودم یا داداشی بزرگتر ....برای تو دوست خوبم که توی این دنیای مجازی پیدا کردم برای دوستان حقیقی که اندازه انگشتان دست هستند اما دریایی از محبت حتی برای تو هم دعا کردم برای تو ئی که پست قبلی خبرت نکردم که عیدت خراب بشه دعا کردم همیشه عاشق بمونی عاشق لیلی خودت برای لیلی تو هم دعا کردم برای خوشبختی تون و سعادتون برای دل خودم هم دعا کردم که تنها نمونه به جاش عاشق بمونه دعا کردم که بتونم ببخشمت آخه ته ته دلم ....آره یه جورایی دلم می خواست همه ی شما رو دعوت کنم به جشنم جشنی که پدر شرمنده ام کرده به مناسبت خوشی دخترش و بهانه تولدم می خواد به پا کنه ای کاش هشتم فرودین همه ی شما کنارم بودید پیشم بودید نه اینکه حالا چون تولدم هست چون میلاد بهار هست و فصل طراحی خدا و من روی ماه همه شما رو ببوسم و تشکر کنم بابت محبت بی دریغتون خب .. سال خوبی پر از نیکی و خیر و سلامت و صحت آرزومندم برای تک تک تون
انگار همین دیروز بود نیمه های شب سال نو و تحولی عمیق و گریه خانواده ام برای عزیزی که قاب مشکی نبودنش را به رخ می کشید و بعد بغض خوشحالی از اینکه قدر لحظه ها را بیشتر از پیش می دانیم و فرصت با هم بودن را به سادگی از دست نمی دهیم همین بود و بعد کم کم روز میلادم به خاطرم آورد خیلی وقت است که دیگر آن دختر بچه ی شیطان با مو های خرگوشی و لباس پر چین نیستم که تمام دنیا را غرق در خند هایش کند کمی که گذشت بهار عطر خوش بهار نارنجی که کاشته بودم و همه می گفتند توی این شهر پر دود تهران دوام نمی آورد را با خود برد و تابستان با همه لحظه های ناب عاشقی و دیدار نوشته هایی که مرا لبریز شوق صداقت بود کرد بهترین و شادترین لحظه هایی بود که حتی واژه ها در توصیفش ناچیز و حقیر به نظر می رسند.... دلم از پاییز می ترسید که با خود غم عشق بیاورد تابستان زودتر دست به کار شد و شهریور تبدیل شد برایم به بدترین ماه سال و این دنیایی که چیزی جز عشق و لبخند نمی دانستم زشت ترین چهره اش را با سیلی کلمات به من نشان داد و شانه های نحیفم خرد و قلبم سخت از هجوم این همه بی مهری شکست دلم نمی خواست دیگران برایم شکسته بند بیاورند پس سکوت کردم ..پاییز بدترین روزها بود عمق خاموشی من سکوتی که داشت به ابدیت پیوند می خورد داشتم می رفتم اما معجز دعایی که بوی عشق می داشت نگذاشت سبک شوم ... خیلی سخت بود و هست پذیرفتن اینکه جایی در احساس واقعی به عنوان تنها عشق نداری و کسی که حس می کردی تمام احساست از اوست و عاشقانه در ضمیر و باطنت با او بودی حالا عاشق شده باشد .... عاشق مستانه ای نرم و لطیف با حس ناب حضور و لمس .... هنوز هم می گوییم سخت است و سخت تر نگاه و کلمات نیش دار حال این بهار با همه ی بهار هایی که چهار سال بودنش را می خواستم تفاوتی عمیق دارد که عمق فاجعه ی نبودش را در کنار شکوفه ها به نمایش گذاشته که نبود از اول برای من چون نخواست و من به بهانه ی عشق بزرگی که در سینه او و لیلی جای گرفته سکوت غم خود را میان خرده های مینای دلم نگه می دارم تا نه شانه های او ترد شود و نه نگاهش بی عشق برای لیلی ...که قطعا لیلی بعد از مادر بزرگترین زنی است که در شعور من یاد محترم بودنش را دارد و حال برای اینکه خوشنودی نگاه های عزیزترین های زندگی ام را داشته باشم لباسی دوخته ام از حریر سبزو آبی و آماده بهار دستی به روی جسمم کشیده ام که حاضر است برای نقاشی تصنعی از چهره ای شاد در قامت ایستاده و قوی مثل گذشته ای نزدیک لباسی که تنم را صاف و کشیده مثل الهه ای غمگین که منتظر حضور ناجی است نشان دهد .... زیبا و خواستنی و شاد به نظر می رسم ولی خدا می داند که درونم چه غوغایی به پاست
سرشارم از اینکه می نویسم ازاینکه یادگاری می گذارم برای آنان و آنکه همه احساسم از اوست.... تمام امروز در اندیشه ی این بودم که از کجا کلمه برای مفهوم بودنم بیابم عجله داشتم برای دفتر و قلمم برای اینکه بیایم و از خدا بنویسم از سلام از تو از لیلی عزیزم از هر چیزی که عطر تو را می دهد حتی از بغضم ... .وای هی قسم می خورم که تو آزرده نکنم نگویم اشک نگویم بغض ولی مثل اینکه نمی شود امروز و حتی همین حالا دلم بد جور پر می زد و پر می زند برای بودن با تو خنجر بغضم دارد سر از چشمه ی اشک هایم در می آورد می خواستم خودم را آرام کنم مثل همیشه خیلی وقت است که آرام می کنم خودم را واشک هایم هق هق نیست وبلکه روان می آید و آرام می رود میان گیسوانم داشتم می گفتم خواستم خودم را آرام کنم یاد نامه ات افتادم ( بانو لباس زرشکی ات را بپوش ....) سطر هایش را حفظم هر روز می خوانم بی آنکه خسته کننده و تکراری باشد برایم همیشه دست نخورده است مثل قلبم لباس زرشکی ام راپوشیدم میان تن پر درد و ظریفم هنوز خوش نقش است مثل همان روز که اول بار نامه ات را خواندم و به شوقش تمام عصر را به شب پیوند دادم تا مثل نامه ات شوم آن روز چقدر ذوق کرده بودم که خدا را شکر بالا بلندی و ظرافتم میان ساتن و ابریشم های زرشکی مثل همیشه خوش رنگم کرده و تاب داده به وجودم ..... کجا بودیم ؟ لباسم را پوشیدم و به یاد موهایم افتادم روزی بلندی اش را دوست داشتی دستی به پیچ و تابش دادم و یاد روسری قهوه ای افتادم دوستش داشتی این طور نیست؟ انداختم به میان موهایم و گذاشتم به کمرکش تن نحیفم برسد زنگ زدم گل سرخ برایم بیاورند آوردند غنچه ی شاداب و کوچکش را به یاد روزهای قشنگم خودم به گوشه ی موهای طلایی زدم چرخی زدم همه چیز مهیا بود من بانویی غرق در لطافت و لبخند و موهایی آشفته و چشمانی منتظر .....که بیای که بیای .. که بیای .. از خودم متنفرم مثل دیوانه ها می شوم لباس از تن می کنم و گل پرپر می کنم شانه ها یم می لرزد نفس کم میاورم من که هستم ؟ یک گناه کار٬ لیلی مرا ببخش ! من را ببخش برای عشق تو امروز شولای عاشقی بر تن کردم ببخش عزیزم ...ببخش...
حرفها ی زخمگین هستند که بیشتر از رفتارها انسان ها را می رنجانند.... مرد من تازگی ها حرفها می شنوم که جگرم را می سوزاند و نفوذ کلماتشان تا مغز استخوانم فرو می رود و مشت هایم پرا از فشار هایی است که از کلماتشان می آید ... به جرم دوست داشتن تو مرا فراموش کار می پندارند آخر آنها که خبر از دلم من ندارند تا بوده یا عاشق نبودند یا عشقشان کنارشان آنها را چه به .... نمی دانم تو به من بگو من در ضمیرت فراموش شده ام و کهنه هستم برای عشقبازی ؟..آیا اسمم بایگانی شده در دور دست های ذهن تو ؟ دیگران مثل بارهای قبل زیاد ذهنم را به خود مشغول نمی کنند چون عشق تو بعد از خدا برای من بس است تو بگو !! به من بگو که هنوز جای دارم درون ذهن و قلبت که خود بار ها گفتی در نامه هایت و شعر هایت همان شعر هایی که بوی شعور و عشق می داد و من بار ها به قافیه هایش قسم خورده بودم همان نامه هایی که بوی سبز بودن می داد .....سبز ؟! یادت هست عزیزکم گفته بودی سبز را دوست دارم که چون همه ی آدم های خوبم را سبز می بینم به من گفتی تو سپید هستی می خواستم سبز ترین آدمی باشم که در غزال چشمانت دیده می شد داشتم ریشه می دواندم برگ و باری می دادم شکوفه های صورتی رنگ گونه هایم تبدیل شده بود به سرخی که ..... باد آمد ..من نهال بودم وبرنا پر از شادی پر از امید از داشتن باغبان خوبی چون تو چه شد که شکوفه ها رقاصه ی باد شدند نه نسیم ... چه شد ژاله ها سیل شدند و ریشه ها بی پیکر هی خواستم عصا بگیرم بلند شوم تا خواستم صدایت کنم : باغبان من کجایی باغبان خوبی ها و عشق کجایی؟ محکم به زمین خوردم سپیدیم به کبودی بر خورد سیلی خورده ی زمانه ام شدم و تقدیرم ورق دیگری خورد که هرگز فکرش را نمی کردم .. مرا به چه به دلبستگی مرا چه به معشوق شدن و عاشق نمایان شدن ! خواستم فراموشت کنم که نشد می آمدی هر شب نگاه سنگین تو روی غبار قلبم می افتاد و با چشم هایت می گفتی این بود عاشق بودنت تو مگر نمی خواستی اسطوره بشی دریغ که اسطوره که نشدم هیچ حس می کنم تصویر مبهمی در ذهن تو هستم آن هم سیاه سفید .. نه رنگی از نور و شمسه و نه از لاجوردی طاق ها گذشت تا بتوانم مرحم بیابم خواستم معجون زمان سر بکشم که باز حرف ها آمدند نگاه های کلمات چه سربی و چه مرکبی هجوم آوردند که بگویند به زبان بی زبانی به انتظار چه هستی بیهوده؟؟ ولی بیهوده نیست روزی خواهد آمد قسم به شرافتم که خواهد آمد همان روزی که سر در گریبان فرو بردند نا مهربانان و من دست در دست تو هستم ... شاید لحظه اش کوچک باش به اندازه ی سر سوزنی اما می دانم که می آید حتی در دور دست ها....
|
About
Home
|