دلتنگی
یه نگاه کوتاه به ...
آه... خدایا کوله بارم را بسته ام از این تنش و اضطراب رفتن و ماندن نجاتم بده چهره ام را ببین در یک بارانی سبک و خاکی موهای روی شانه ریخته...چشمانی به مراتب سرخ و کمی کبودی لب ها ... دارد به در نگاه می کند چشم هایم اما دست ها.. نمی رود سمت چمدان ... تو گفتی نمک سفره ات با من ...پس ....پس خدا پیمان برای من زیاد نبود! با تو برای همین سر سنگینم تا همیشه خدا یادت باشد بنده ای بود که هر چه خواست محیا کردی بی منت اما یک خواهشش را انگار نه دیدی و نه خواستی بشنوی و من از تو خدا توقع نداشتم کسی را که هیچ کس را ندارد جز تو نبینی.. خدایا این روزهای آخر صدایم را بشنو ...قبل از دل کندن از همه چیز ای عشق رفاقت را در حقت تمام کردم دریغ که تو اصلا با من دوست نبودی!!! پاییزکه تمام شد تو را دفن می کنم شاید بهار جوانه زدی... پنج سال گذشت.. همین چند روز پیش ...۲۶شهریور بود ..هوا مثل این روزها ابری نبود بارانی هم نبود خورشید با تمام وجودش داشت آخرین نفس های تابستان را نمایش میداد..آمدی و شدی هر آنچه که نبود در اطرافم با همه ی وجودم قلب دست نخورده ام را پیشکش کردم اما هنوز بعد از گذر این سالها تو ندیدی ..نشنیدی من را فقط خواستی اما در مدت کوتاهی برای چند دقیقه یا ساعتی برای رفع خستگی برای لحظه ای خندیدن و یا شعر خواندن برای بحث کردن ...برای همه چیز خواستی اما فقط جمع که ببندی میشود برای زنگ تفریح! نه دوست داشتن جاده صاف بود خشک بود تنها بودی یعنی این طور به من گفتی که تنها هستم که این و آن بودند قبلا اما باز همسفر نشدی به تو گفتم همین چند وقت پیش خواهشت کردم که حداقل کنار جاده بایست من میای دنبالت اما باز نخواستی تا کلام این پیش می آمد که من خودم به سراغت می آیم غیب میشدی نمی آمدی خبری از تو نمی شد .. خوب می دانستی نگرانی من می تواند سنگی باشد روی خواستی قلبی ام... این روزها که تقویم را ورق میزنم با خودم فکر می کنم چقدر نسبت به روزهای قبل به تمام ۲۶های شهریور سال های قبل چقدر از تو خالی ام!!! گاهی حتی حس میکنم نسبت به تو خنثی شده ام حتی تصورش را هم نمی کردم روزی دوست داشتنم نتیجه معکوس داشته باشد ببین ....اصلا نمی خواهم گلایه کنم هم کارم از گلایه گذشته هم سردردم حوصله ام گرفته فقط خواستم بگوییم این ۲۶شهریور هم گذشت مطمئن بودم که یادت نیست چون دلیلی نداشت که یادت باشد آدم ها و روزهای مهمشان برای کسی یادآور میشود که دوستدارشان باشند از امروز دیگر نمی گوییم بیا تا ببینمت دیگر خواهش نمی کنم خودت خواستی می توانی همین گوشه کنار ها من را ببینی یا شاید با داشتن آدرست خودم روزی آمدم و دستم را جلو آوردم برای معرفی امیدوارم جا نخوری ..دیر و زودش را هم نمی دانم هر وقت توانستم این غرور را راضی کنم برای شکستنش آن روز است و اما کلام امروزم به خاطر همه این روزها که من عاشق بودم و تو فارغ : پنج ساله بودن عشق یک طرفه ام مبارک! بهترین خبر دعا را اگر بشنوی قلبت شاد می شود اما وقتی خوشحالی پدر را ببینی و آغوش گرمش را برای عرض تبریک به خودت قلبت که هیچ روحت شاد می شود ... خدایا امروز بهترین روز من بود .. یک اتفاق بزرگ در زندگی ام با طعم خوب لطف تو سپاس گذاریم از درگاهت را توانی نیست برای ابراز شکرت خدا...شکرت شهریور که می آید غم ها یکباره به سراغ دل نازکم میایند..و هجومی دارند که بارها فکر کردم هرگز از فشار سنگینش بیرون نخواهم آمد و این فکر چنان سخت می شود که هرچه خیال امید دار بافته بودم ام ناگاه نابود میشود ...همین روزهای شهریور تو را به من داد و تو ..و تو کمی غم دادی و خدا غم داد به من سنگین ...امسال به یک مو بندم امید دارم و یا شاید بهتر دلم رویایی می خواهد که تو شادم کنی مگر تحمل کردن چقدر می تواند آستانه اش زیاد باشد و طبع صبر بالا..بارها تو را خواستم کنار همه غم ها با وجود همه ی خندهایی که می دانم اگر نباشی و نیایی هیچ وقت از اعماق وجودم نخواهند بود من تو را که داشته باشم دنیا به نظرم چیز با ارزشی نیست ...خواستم ننویسم خواستم دلتنگی را مهر و موم کنم خواستم به اشاره یک دکمه گم بشوم محو بشم نباشم و ننویسم ...اما هجوم تو که می آید فرقی ندارد خواب باشم یا بیدار خانه ام باشم یا قدم زنان کوچه ها باید خودم را برسانم به دفترم یا گاهی به اینجا که بیاییم و بگویم و شاید تو بشنوی اما بگذار در گوشی بگوییم به تو می خواهم بدانی وقتی سکوت می کنم و خبری از من نیست و یا از سر شوخی سر به سرت می گذارم اینجا درون وجودمن قسمتی به اندازه مشت گره خورده ی دستم هزار بار در لحظه ی خواندن نام تو میزند به خاطر همین می آییم باور کن ارزشش را دارد حضرت آقا! اینجا کنار پنجره منتظر می مانم بی تو تا آنجا .... آنجا که دست هایت را برایم تکان دهی تو فکر کن بشود صد سال ...من ماه پیشونی باقی می مانم نه از خدا ..نه از تو ...و نه از هوا خسته نمی شوم من ماه پیشونیِ پشت پنجره باقی می مانم... مطمئن باش! بیشتر از بیست روز است که که غیر سوختن ، غیر از ساختن ، غیر از سکوت حرف ها می شنوم سوختنی .. تا مغز استخوان می رود و چنان تاثیری می گذارد که سرم انگار در حال منفجر شدن است از دردش ... نمی دانم این پیغام های بی نام که همه چیز تو را انگار می داند از طرف واقعا دوست عزیزتر از جانت هست و معشوقه زیبایت و یا اینکه کار خودت هست .. هرچه باشد دیگر فرق نمی کند تمام این حرف ها و یا رفتار تو چنان شکستی به وجود آورد که آه ها سر دادم دیدنی مطمئن باش نمی گذردم از تو خیالت جمع باشد که یک دل شکسته که خدا می داند به چه خونی گذشت دنباله رو تو هست هر بار آه می کشم حواست باشد که خاکستر نشوی دل شکسته پیش خدا جواب می دهد که اگر این نباشد دیگر خدا را هم به خدایی قبول ندارم به خدای تو که بعضی وقت ها از خدای من قوی تر است ، از خدای من انگار مهربان تر است ... مگر من چه می خواستم ... ارسطو جوان می بینم روزی را که یک ،یک با هم مساوی می شویم هر چقدر که یک کوه بلند باشد هر چقدر که سختی داشته باشد بالاخره سراشیبی دارد من نوک قله هستم برای آسودگی اما روزهای سختی برای تو می بینم آن قدر دوستت دارم که برایت آرزو های بد کنم از خوبی گذشته است نگذاشتی و ندیدی هر چه خوبی بود خواستم اما به پشیزی ارزش ندادی .. قدر دوست داشتن خالصم را ندانستی فکر کردی همیشه هستم همیشه راهی برای آزار من هست و بعد به یک اعتراف من هم می گذرم .. شاید دیروز این طور بود اما با آن همه پیغام تهدید و غیره جایی دیگری نمانده می خواهم مثل خودت باشم ببین خوب هست بی تفاوت بی احساس... دوست داشتنم می خواهم سطحی باشد با چندین نفر در آن واحد بخندم و دروغ بگویم که دوستشان دارم در یک کلام می خواهم بد باشم .. مثل تو .. تمام آن پیغام های بی نام که فکر نمی کنم تو از آنها بی اطلاع باشی به من ثابت کرد نه تنها لاف دوست داشتن من را می زدی بلکه خیالت و قلبت جای دیگری بود .. به روح رسول الله نمی گذردم از تو قلبم آرام نمی شود اگر نبینم روزگار تو را در ساعتی مثل روزهای من مثل دقایق من دادرس من خداست ،عدالت من خداست تو را به دست او می دهد قلبم را می گذارم وسط موهایم را پریشان می کنم دست به آسمان می گیرم به عرشش قسم میدهم که فقط او را می دانم آگاه به دل سوخته ام ،به حرف هایی که به من زدند و توهین هایی که فقط و فقط به خاطر دوست داشتن تو از آن هایی شنیدم که می گویند دوست دار تو هستند مطمئن باش که اگر توهینشان به من بود فقط لحظه ای این چیز هارا به تو نمی گفتم اما طاقت ندارم به حریم خانه ام به چادر مادرم کسی ذره ای حتی نگاه با مقصود کند چه رسد به .... و یک چیز دیگر هر کجای دنیا باشی هر نقطه ای باشی دارم میام تا پیدایت کنم تا یک سوال بپرسم و برم ..... این است حادثه دوست داشتن شکستنی در راه است گوش نکن از جاده صدایی نمی آید از آن بالاست ..با این همه بد کردن به من اگر روزی مثل من شدی اگر شکستند تو را ،اگر قلبت را زیر پا گذاشتند ..اگر ندانستند ارزش عشقت را من همین جایم کنار همین دری که از درد سینه تکیه داده ام تا سقوط نکنم .. می گویند غربت سخت هست ..تحمل کردنش ٬بی آشنا بودنش .. اما وقتی من به تلخی بعضی روزهایِ آشنایش فکر میکنم تلخی غربت را از یاد می برم برای رسیدن به او چند قدم بیشتر نمانده ... خدا کند این خاک زمین گیرم نکند... یک روزی می گفت خودت خوب می دانی چقدر دوستت دارم آن روزها شمارش نداشت امروز اما ..یک ..دو ..سه ..چهار .. پنج... به صد می رسد !؟ دنیا را می بینی عشق را هم شمارش دار می کند همین دیروز دم غروب یادت افتادم آه کشیدم .... صدای مادربزرگ توی گوشم زنگ خورد ...آه نکش دخترم ٬ وقت و بی وقت دارد دیدی یک وقت گرفت برای کسی... نگران نباش مادر بزرگ مرغ آمین این طرف ها نمی آید! . . . دل من حساب ٬کتاب سرش می شود.... یک وقت هایی آدم حس می کند سوختن را ٬ ذوب شدن را و آن لحظه ای هست که سمت چپ سینه ات همان قسمت که ضربان دارد بد جور شعله می کشد ومن ۶ روز است که می سوزم ....
| Design By : Night Skin |

