تبليغاتX
دلتنگی


دلتنگی

یه نگاه کوتاه به ...

 

سکوت کردم ‌‌، سکوت می کنم ...

نامهربانی ات این روزها بد جور روی سرم آوار شده مهربان!

ترسم از خرابی نیست...از این است نکند راه من را گم کنی

 

 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:45 توسط مهسا| |

 

این روزها مادران سرزمین من سیاه پوش عزیزان خودشان هستند...سنگ فرش های خیابان

بوی خون می دهد بوی باروت...و منی که نه بچه ی دوران انقلاب بوده ام ونه جنگ را دیدم

برایم نا مفهوم هست این کار ها شاید آن روز که تصمیم گرفتم برگه ام را سفید بیندازم قلبم

گواه این لحظه ها را می داد حالم بد است از هر چه موچ بند سبز و پرچم ایران است بیزار

شده ام نه موسوی می خواهم و نه احمدی نژاد ها من آرامش می خواهم دلم می خواهد

شب هنگام که نشسته ام و  پایم را پشت پای دیگرم انداختم تنم نلرزد که الان بعد از این

الله اکبر کدام شیشه باز شکسته می شود .. من امنیت می خواهم که سنگ های صیقل

داده شده خوش تراش که انگار از قبل آماده شده بودند به سر و دستم نخورد...این چیز

زیادی ایست !؟ به خداوندی خدا صورتم کبود است از آن شب که به پادگان برادرم حمله کردند

کمرم از این همه استرس صاف نمی شود من دلم به حال مادرم می سوزد و کباب است

وقتی خودی ها روی برادر سربازم قد علم کردند و بازویش را خونین کردند

شما مردم کدام ملت هستیدید؟ این چنین به جان هم افتاده اید یک غیر نظامی از کجا

اسلحه نظامی دارد ؟ آقایان به ظاهر سبز پوش اشتباه گرفته اید تفنگ شکاری برای خیابان

نیست ! این ماشین های آخرین مدل ۲۰۰۹ بی پلاک یک شبه از کجا آمده  با زنجیر یدک؟برای آزادی 

ایران فحش ناموس می دهید ؟ تو اصلا می دانی دیکتاتور را چه طور می نویسند و یا تو که

خیلی ادعا فهم داری و می گویی دموکراسی اسلامی پا برجاست نگران نباشید  می دانی

مفهومش یعنی چه؟ خجالت بکشید  اینقدر داغ نگذارید به دل مردم

 اینجا ایران است این مردم ایرانی هستند خانه خدا را آتش می کشید مگر دین ندارید

دین هم ندارید آزاده باشید... به فکر خودتان نیستید به حال آن مادر و پدر بیچاره باشید

آن ها که گناه نکردند که ذهن شما شست و شو داده شده و فکر کرده اید می توانید

این طور این شکل نظام را برگردانید اگر به این آسانی بود چرا این همه شهید  این همه

مجروح و شیمیایی ! کم نبودند بچه هایی که اصلا پدر شهید خود را ندیدند  کم نبودند مادرانی

که چشم هایشان به در خشک شد بلکه یک تکه پیراهن و پلاک  بیاوردند تازه خیلی ها هم

اجل مهلت آن را هم نداد  فردایی در کار هست که باید جوابگوی ان خون ها باشید  محضری

هست برای رسوایی شما از توی دولت مرد گرفته تا تو پسرک که شعور نداری و اتوبوس

آتش می زنی و بعد به علامت افتخار آمیز شصت مکرم را بالا می آوری !!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:54 توسط مهسا| |

 

 

سلام

 

تو که میایی هر بار خیال می کنم خبر آمدنت را به گوشم می رسانی اما می بینم باز با کلمه هایت مرا انگار نا خواسته دعوت به صبر و تحمل می کنی این چند روز که نبوده داشتم تمام فکر می کردم چطور با همه این

کیلومتر های وحشتناک دوری کنار بیایم و راهی را انتخاب کنم برای آمدن خودم به کنار تو به فکر سفر افتاده ام اما راه دور آشنا می طلبد می ترسم بیایم به شهر تو و مرا هیچ دوستی و چشمی منتظر به استقبال که هیچ به بدرقه هم نیامده باشد دارم کنار همین فکر ها با تو نجوا می کنم پس نگو گاه و بی گاه

می آییم من هستم و برای تو مینویسم روزی شاید ده بار اما این صفحه مجازی نمی گذارد آن طور که مایلم پاسخگوی دلتنگی ها باشم .. بعضی وقت ها دلم برای صمیمتی که در آن از ادبیات سجع دار و

قافیه دار خبری نبود دلتنگ میشود و به عادت قدیم با اینکه می دانم وقتش را نداری که برایم باز سطر سطر بنویسی می روم آن صندوق پر خاطره را نگاه می کنم بلکه شاید از تو سراغی باشد اما ....

همین حالا هم دلخوش به این سلام های شاعرانه ات هستم که مرا لبریز از شوق حضورت می کند

ارسطوی من تو آدم سختی هستی در پس آن نگاه مهربان و قلب پر احساست و کمی عجیب می توانی

ظاهر شوی و خبر یک انفجار را در ذهن من بدهی یا سکوت  کنی و مرا دچار هزار ایهام در جملاتت

بعضی وقت ها خیال می کنم ادیبات تو را بهتر می توانست جهانی کند از بس که ذهنت را روان می کنی

در قاب خوش کلمات اما می دانی چیست بعضی وقت ها آرزو می کنم همین طور که شعر می گویی یا

شیوا می نویسی بمانی و هیچ وقت عقلت در تصمیم هایت مدخلیت پیدا نکند! این عاقل بودن تو گاهی

چنان حرص مرا در می آورد که به آن بالایی می گوییم این همه انسان هستت که عقلی برای عاقل بودن ندارد چه می شد خدای خوبم که این هم فقط چند لحظه یک نفر از آن ها بود البته باری هیچ کار خداوند

بی حکمت نیست این عاقل بودن تو هم روزی بر من حکمتش آشکار می شود البته اگر خداوند عمر

نوح نبی را به من بدهد ...

و اما اینکه مهربان همیشگی قلب من  مهسای تو از روزی ترس دارد که تو عزیز دل شرمنده قلب خودت

بشوی آن وقت که دیگر نه مهسایی هست و نه مهسا های دیگری که بتوانند برایت آرامش و شادی

ارمغان بیاورند یه لحظه فکر نکنی قصد رفتن دارم نه هرگز من و تو درگیر خاطره مشترکی هستیم در تمام

روزهای گرم تابستان و برف ریزان زمستان و هیچ وقت نمی توانم دوری از تو تحمل کنم قلب من به لتنگر

نبودت تکه تکه می شود فقط می خواهم برایت بگویم من نمی خواهم دست هایت بلرزد و شرمنده من  بشوی خاطر تو بزرگترین سایه ایست که روی دیوار قلبم کشیده شده ... تو بزرگی  و بزرگتر و من

شرمنده هستم اگر دوستت دارم اگر قلب کوچکم دلش می خواهد هر روز ازتو سلامی داشته باشد و بوسه ای

پس بزرگ باش برای همیشه در خاطر من ... منتظر بوسه ات هستم صورتم جای گرم دستهایت را می طلبد......

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:50 توسط مهسا| |

 

ساعت دو نیمه شب است .. کنار پنجره نیمه باز  با سکوت شب دوباره دست هایم آدم نوشتن از توست

شاید روزی این نوشته ها را از دفترم کندم و گذاشتم کنار حروفی که هیچ قلمی برای نوشتنش به کار نرفته

امشب ذهنم پریشان تر از هر لحظه ای است ..گاهی فکر می کنم اگر من را یک دهم آنچه که قلبم پذیرایت هست بودی چه می شد! شک می کنم گاهی به اینکه با این احساسات لطیفت تو اراده می کنی که فکر کنی یا عقلت مجال هر چیز را از تو گرفته ...بار ها از خودم دلیل این همه محتاطت بودنت را پرسیده ام .. اینکه آهسته قدم بر می داری و گاهی حتی می گذاری از دستت بروند چیز هایی که دوست داری چون عقل مجالی برای بیان احساست نگذاشته .. شاید مقصر من نیستم .. شاید بهار ها و سارا ها و بقیه ای بودند که قدر احساست را ندانستن و تو امروز فکر می کنی اگر کمی مصمم تر بودی این چنین نبود .. شاید  حس می کردی نباید وابسته می شدی و به راحتی آنچه قلبت می گفت بیان نمی کردی ولی ارسطوی جوان  باور کن من در هیچ یک از اتفاقاتی که افتاده یا شاید تراوش ذهن پریشان من در یک درگیری ذهنی هست  مقصر نبوده ام من هیچ جایی نداشتم وقتی تو با آنها خندیدی حتی وقتی که قهر کردی یا آنها را رها کردی من اصلا نقشی نداشتم با همه این ها باز هم می گوییم این ایده ذهن پریشان من هست در این سکوت یکدست که گاهی فکر میکنم رابطه ات با من چکیده ای شده از همه تجربه هایت که پیش آمده و یا ممکن بود پیش بیاید و گرنه دلیلی نداشت که  چیزی که یکبار چندین سال قبل از تو تقاضا کردم و این بار هم گفتم اول بگویی حتما و بعد فکر کنی امکانش هست باز هم درگیر بشوی و از من دلجویی کنی که عقل معاشگرت فرصت بیان احساس را گرفت ... تو شجاع تر از آنچه بودی که می دیدمت پس ترسی در کار نبود اگر صدای من می پیچد در گوش تو  و طنین صدای تو در جان من  همیشه حرف هایت را گوش کرده

بودم و اگر نمی خواستی به مراتب برایم سبک تر بود تا انچه که یک دست یه قلب باشد و یک دست به صدایی که قرار است برسد.. حالا این وسط مانده آنچه که از تو بر من می رود و مقاومت عجیبی که در خودم از بودن و نبودنت پیش آمد آن چند وقت پیش را به یاد داری که قلبم می گرفت و سرخ و کبود و لرزه دار می شدم ؟ همان روزها یاد گرفتم برای داشتنت حتی اگر لحظه ای باشد باید قوی باشم چون گذشته و کمک کنم به خودم چون می دانستم دوست داشتنی که در بیشتر موارد به یک نفر ختم می شود هم اراده آهنین می خواهد هم دل صبور و پر طاقتی که در یک ابعاد وسیع محکم جای بگیرد و یاد گرفتم

هر لحظه ممکن است از تو یک خبربشنوم در حد یک سکته قلبی!! همیشه در لحظه ای آدم انتظار هر چه که باشد را می کشد جز آنچه به ذهنش خطور نمی کند و تو دقیقا می شوی مصداق همان کار نشده !

چه کنم برای همین رفتارت هست که هر چه می کشم رنگی از آب در میاید و جالب اینکه دلگیر شدنم هم

برای همان چند ساعت یا خیلی زیاد باشد برای چند روز است ... شاید من زیاد دیوانه تو شدم و یا تو از عالم دیگر مامور شدی مرا به خودم بشناسی و غوغایی راه بیندازی دیدنی اما اگر این طور باشد پس چرا وعده داده شده ی من هستی از طرف خدای خوبم؟  آنقدر علامت سوال بعضی وقت ها در رابطه با تو

پیش میاید که اصل سوال فراموش می شود و تبدیل می شود به یک تابلو رنگی که تازه بعد از تمام شدنش

هر چه فکر می کنم نمی فهمم ربطش به تو چیست ببین ارسطوی من قضیه اصلا پیچیده نشده فقط ذهن من انگار امشب چیزهایی می گویید که خیلی دلم می خواهد بخوانی و فکر کنی اما باور کن بیشتر این حرف ها

را هم نمی دانم از کجای مغزم کشیده ام بیرون ....امیدوار هیچ دلیلی لابه لای حرف هایم

برای ناراحت شدن پیدا نکنی چون خودت خوب می دانی چقدر دوستت دارم!

 

                                                          (برگی از نوشته هایم در دفتر شخصی ام  بهار 88)

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:52 توسط مهسا| |

 

دلم چند روزی هست که پر می زند برای تو و بودنت

شاید هوس بوسه و کلمه کرده...

یادم باشد امشب که نسیم آمد پیغامم را بدهم به او شاید برسد به دستت...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:10 توسط مهسا| |

 

تو آغاز می شوی و من از آسمان به دنیا آمدنت را نگاه می کنم.......

امروز برای من همه چیز است چون تو آمدی از همان دریچه نگاه خداوند تو آمدی کنار همین مردم خاکی دنیا, آمدی که بشوی همه چیزمن ..

 

مرد اردیبهشتی ام روزهای زیادی را کنار تقویم شمارش کردم که برسم به لحظه ی آمدنت به اینکه جشن بگیرم روز میلادت را در کنار تکیه ای از قلب پر انتظارم اما باز بدون حضور تو

امروز چندمین ثانیه است از بودنت در تمامی لحظات من کدام بار تو متولد شدی در قلب من ,احساس من و کجا بود ,کجا جا مانده بود شمع ها و کیکی و شا خه گلی که به مناسبت چندمین نبودنت در جشنی که برایت گرفتم!... من خسته نیستم از نبودنت دلتنگ چرا وقتی می بینم شمع ها هست  و نوری که تاب

می خورد از آنها روی چهره ام و هدیه ای ناتمام دلتنگ می شوم وقتی می بینم تو نیستی برای شیرینی این لحظه ها زبانم تلخ می شودیا وقتی می سوزد گلوییم از بغض نبودنت در این روز و اینجا

وقتی نمی توانم با چشم هایم بگوییم چقدر خوشحال هستم برای آمدن دوباره ات برای اینکه یکسال دیگر

نگاهت و رفتارت مردانه تر شده خب نمکین می شود گوشه چشمم عزیز...

به جای حضور گرمت ای همه چیز من ,ای کسی که دوست دارم روزی برسد که جای همه نقطه چین ها

و استعاره ها نامت را جاری کنم تا همه بدانند چقدر احساسم پایند چیزی است چون اسم تو یک بار دیگر مثل چندین سال قبل بی تو امروز را جشن می گیرم بی تو اما در کنار قلبی که مشتاق از توست خداوند را

برای نعمت بزرگی چون تو شکرگزار می شوم و حمدش را می گوییم و کنار آن طول عمری

می خواهم پر از شرافت و انسانیت,پر از خالی هر چه بد روزگار است و لبریز از شوق وصال....

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 13:30 توسط مهسا| |

 

شکسته بند سراغ دارید!؟

دل کوچکم شکست

جان پناه می خواستم برای آغوش

پشتت را فقط می بینم بدون هیچ نگاهی...

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:54 توسط مهسا| |

 

سیزده روز از صبح تولدم گذشت و ندیدمت که بهار مرا رنگین کنی

انتظار در کنار دلتنگی مرا تمام مدت ذوب می کند و بعد از نو آهن می سازد...

چیزی نیست و توقعی ندارم اما...سخت است تکرار مداوم اینکه به خودت بگویی انتظارت

بی پایان نیست....

روزها را به امید آفتاب و باران می گذرانم اما شب...شب که می رسد دلتنگی ام لحظه ای

از یاد تو، حضور تو ، و هر آنچه که ردی از بودنت را نشانم می دهد مرا رها نمی کند

شب هایم اغلب سخت است و شیرین وبا همه ی این حرف ها لحظه ای آن  رابا پنج سال و هفت ماه قبل تر که آزاد بود قلب و روحم عوض نخواهم کرد ...

نمی دانم چگونه احساس خوبی را که بعد از آن همه منتظر بودن از پیام های گاه به گاه

کوتاهت دارم به تو بگوییم!..آخر نمی دانم تو درک بلور رنگین انتظار را چشیده ای!؟

تبلور حضور های نا به گاه را چطور؟ درست در لحظه ای که لا به لای ذهن سردر گم

از هجوم تو پرسه می زنم می رسی ...و من یادم می رود که به تو بگوییم چقدر دیر دلتنگم

می شوی و...

عصر ها دنبال باران می گردم گاهی و بیشتر خودش می آید اما اگر نباشد دود این تهران

را با  بالا بلندش عوض می کنم که عاشق بشوم ...یکبار لا به لای نامه هایت نوشته بودی

باران که بیاید همه عاشقند اما من بر عکس می شوم فارغ از عشق می شوم و بیشتر

تو را دوست می دارم...

راستی گریه کردن همه عالمی دارد زیر باران که نفهمند بقیه و لحظه به لحظه نپرسند

که چرا چشم هایت سرخ است آخر چه طور می توان گفت یک روزهایی و لحظه هایی

آدم از سر خوشی و خوشبختی و انتظار از آمدن گریه می کند نه از سر یک چیز ناراحت کننده

می بینی تمام این ها در اشک هایم زیر باران جمع شدند تا شاید خوشی هایم  را با قطره ها

تقسیم کنم و ضرب در تمام مواقع ایی که ممنوع گریه هستم!

هنوز امیدوارم به اینکه بهار میایی دو ماهی هنوز فرصت هست برای تعبیر خوابم گر چه

اگر بهار هم نشد چه عیب سه فصل دیگر انتظار مرا و آغوشم را به تو می رساند...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 18:47 توسط مهسا| |

 

دورترین نزدیک من سلام

 

امروز که به بهار سلام گفتم و از کنار درخت بهار نارنج گذشتم دلم گرفت عزیز این درخت هم سال عشق دیروز و امروز من است نهال بود که آوردمش حالا قدش از من بلندتر شده و شاخ و برگی دارد دیدنی امروز که خواستم از درخت شکوفه باران سیب چند لحظه ای لبخند وام بگیرم باز هم دلم گرفت تنهایی مجالی برای لبخند و سیب نداشت ...این روزها آنقدر دلتنگت می شوم و نزدیک به تو که حس می کنم اگر چشم ببندم تو را می بینم کنار خود اما انگار فاصله نبودنت نمی خواهد نزدیک شوددر کنار همه مهمانی ها و لبخند های از سر بیخیالی به دنیا و عکس ها یادگاری ایستاده و نشسته ای که در کادر جا نمی شود باز هم من تنها هستم و لبخندم سرخ اما...

به سفارش تو می خندم می رقصم و پای می کوبم و بهار را به خیال تو رنگین می کنم و بعد از خستگی یک روز بهاری شب هنگام تقویم را برمی دارم تا یک روز دیگر را خط بزنم تازه دور بیستم اردیبهشت هم یک قلب بزرگ کشیده ام تا بشود بهانه ای برای منتظر بودن...عزیز من بهار ها همیشه برایم زیبا بود تولد خودم و تو و روزها یی که خیلی سال است منتظر یک عیدی مخصوص نشسته ام و همه ی این چیز ها حال و هوایم را عوض می کند و از همه بیشتر باران این روزها و وقتی قدم میزنم تا زیراین باران عاشق بشوم از نو از لحظه ی آغاز دلم دستان گرم و مردانه تو را می خواهد برای تکیه دادن ولی تو نیستی در لحظه های من .. عیبی ندارد خیالت و قلب مهربانت همیشه با من است و خدایی که در تمام این لحظه های سخت و شیرین هوایم رادارد که بد نگذرد ثانیه های خوب دوست داشتن برایت سر سفره بسیار دعا کردم تنی سالم و دلی شاد برای تو برای پدر عزیزت و مادر خوبت و همه آنها که برای تو عزیز هستند ..آرزو کردم آرزوهایت هیچ گاه محال نشود و همتی خداوند بدهد به تو برای رسیدن به آنها آخرین دعایم این بود که روزی فرصتی داشته باشی برای من و لحظه ای دیدار واین کمی مشترک بود ببخش اگر بی اجازه تو را در کنار خود می خواهم تصمیم تصمیم توست و دل راصاحب توئی  واین فقط خواسته ای بود کمی بهاری!

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 14:12 توسط مهسا| |

 

برای مخاطب خاصم که هر چه در اینجا می نویسم از برای اوست....

سال پیش این روزها تو را تمام شده می دیدم کنار دیگری و قلبم به اندازه ی تمام بزرگ بودن

خاطره ات و کوچک بودن دنیایی که هر چه می چرخم بلکه به تو برسم پر از غم چاره ای نبود

همه چیز تمام شده اینقدر غم داشته ام که شاید هم جنس خودم کسی که سال پیش در کنار

تو بود کلامم را فهمید از من خواست نگوییم به تو تا روزهای شادت خراب نشود  من نگفته اما

تو آمدی و خواندی و رفتی و باقی قضایا را ندانستم چه شد و بهار من دیگر بهار نبود هرچند آن

روزها به همه دروغ گفتم ازشادیم حتی به خودم اما نمی شد ... نمی شد چشم بست روی

تمام روزهای که به یاد تو چشم باز می کردم و به امید رسیدنت قدم می زدم تو این دور کند

زمان آن روزها تو را گذاشتم کنج دلم جایی که هیچ وقت کسی نبود تا بتواند مرا بی جهت

مسخ شده ی غائب ترین ها کند....اما نمی دانم چرا چه طور می شود تا من میایم آرام کنم

این دل سرکش را تو می رسی من در باز می کنم میبینم بله این دل انگار هیچ وقت درست

نمی شود ..خیال نکن برای شعر هایت نه شعورت برای نوشت هایت نه صمیمتت برای محبت

زیبات نه صادقانه بودنت خواستمت نه تو را برای تمام خوب بودن هایت ٫انسان بودنت شعر ها 

و بوسه های نمادین و قافیه هایت ٫غرورت و نگاه نکردنم در روزهای دیگری بودن می خواهم

برای همه چیز هایی که در هیچ کسی نیست می خواهم برای اینکه می توانم تعبیرت کنم

می توانم ببینمت وقتی نیستی حست کنم وقتی حتی گرد وجودت این نزدیکی ها نیست

می توانم مشترک بدون اینکه تو بدانی استخاره کنم ...می توانم تمام دفتر یاداشتم را از تو

بنویسم‌ ٬گله کنم و یا شاید یک بوم بردارم و هی رنگ بپاشم و خط خطی کنم شاید از نبودنت

آرام شوم حتی می توانم و جرئت می کنم بدهم دوستم چهره ات را سیاه قلمی بکشد و من

قابش کنم و بگذارم رو به رویم تا وقتی نیستی و هر وقت خواستم ببیمنت و اگر کسی سوال

کرد بگوییم با یک غرور خاص که تو یک آشنای قدیم هستی و بقیه را سانسور کنم

می بینی تو همه جا با من هستی حتی اگر فکر هم به من نکنی !

امسال سال خیلی خوبی برایم نبود غصه هایی داشتم سبک اما شانه های من نحیف برای

تحملشان  شادی هایم اما با اینکه کم بودن اما چون دلیلش تو بودی هیچ وقت مثل باقی

قضایا از ذهنم پاک نمی شود .. می دانم برای تو هم سال خوبی زیاد نبود مخصوصا نیمه

دوم آن اما خدا بزرگ است بهار که بیاد و همین که بشنوی آغاز سال ۱۳۸۸می گذری از

تمام روزهای بد قبل بگذار بهار بیاید همه چیز درست می شود

راستی من هنوز چشم به راه هستم عزیزم کمی انصاف به خرج بده  می خواهم برای آمدنت

چشم هایم را سنگ فرش قدم هایت کنم!!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:8 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin