تبليغاتX
دلتنگی


دلتنگی

یه نگاه کوتاه به ...





















 

یلدا  یلدا   یلدا

 

این همه شور این همه تکاپو برای یک دقیقه بیشتر ! گاهی تعجب می کنم از این موجود دوپا که چه کودکانه

به یک دقیقه بیشتر شاد است و ساده به این یلدا شب می گذراند دقایق عمرش را

 

 

 

مرد خیالی من  مرد حقیقی من که نمی دانم کجا یی در کجای این گنبد کبود امشب یلدا است

یلدایی به سیاهی و بلندی دوری من از تو

برای تو می خوانم و برای تو می نویسم کلمات بهانه اند قلم من بهانه است و طپش قلبم که دیگر عادت روزهای بی توست

شعر شب های من قافیه بندی غزل هایم ای بهترین قصه ی عاشقانه ام وآبی ترین

کاش وقتی می خوانمت بیایی و وقتی می خواهمت بمانی

خدایی می شود شب یلدای من اگر چشمان که تو روزگاری دوستشان داشتی را بیندم و باز کنم به لحظه ای و تو در کنار من باشی

من باشم و تو خانه مان  تنهای تنها به زیبایی یلدا بنشینیم فقط من و تو

من برایت حافظ باز کنم و یک بیت تو بخوانی و یک بیت من

و من از شوق غزلش اشک بریزم و در پناه آغوشت گم شوم تا نهایت وجودت

مثل همیشه شیطنتم گل می کند سفره ی قلم کار را برایت میگیرم  تا باز به بهانه ی شب چلگی و هدیه ات جمله ی همیشه را بگویی : امان از شیطنت چشمانت

وقتی گردنبد  و ان یکاد را خودم به گردنت آویختم بگویم قابل شما رو نداره و تو بگویی .....

مهتابم این جاست این کارها لازم نبود اصلا......

 

کی میشود یلدای تنهای من و یلدای تنهای تو یکی شود ؟

کجایی کجا؟؟؟؟

 

 

 

 

من از تو میمردم
اما تو زندگانی من بودی


تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی میپیمودم
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی


تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نمیشد
تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی


تو با چراغهایت میآمدی به کوچهء ما
تو با چراغهایت میآمدی
وقتی که بچه ها میرفتند
و خوشه های اقاقی میخوابیدند
و من در آینه تنها میماندم
تو با چراغهایت میآمدی ....


تو دستهایت را میبخشیدی
تو چشمهایت را میبخشیدی
تو مهربانیت را میبخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را میبخشیدی
تو مثل نور سخی بودی


تو لاله ها را میچیدی
و گیسوانم را میپوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند
تو لاله ها را میچیدی

و گوش میدادی
به خون من که ناله کنان میرفت
و عشق من که گریه کنان میمرد


تو گوش میدادی

اما مرا نمیدیدی

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:4 توسط مهسا| |

 

وجودم پر از تردید است تردید از اینکه نمیدانم تنفر دارم از تو و یا هنوز عاشقم

جانم در آتشی میسوزدم که تردید ندارم از غرور تو بود  و خواهش های من  تا چقدر خواهش می کردم غرورم تا کجای نا کجا آباد باید می سوخت در حالی که منطقم به من نهیب میزد فریاد میزد چاره ای برای بودن نیست احساسی نباید داشت در خیال دستانی که حقیقت محض بودنش در دستان سپید دیگری حتمی است!

دلم هوای ابری می خواهد و رگبار بارانی که ببارد و من باز خودم گول بزنم که این اشک های من نیست قطره های باران است  هوای مه گرفته نمی خواهم که چشمانم پیداست من در خجالت غرقم که نفهمیدم احساس دوست داشتی که می گویند برتر از عشق است چرا بی جواب ماند و روحش سیلی بی وفایی خورد بیاید دوستان من به من بگوید راه بی وفایی چیست؟ از کجا متاع اش را بخرم؟

من خسته شدم از بس که آیینه گذاشتم برای رفتارم و حرف هایم  می خواهم بد باشم شاید تلافی ذهن و جسم  درد کشیده ام را بر سر دیگری خالی کنم

قوطی رنگ هایم کجاست می خواهم تیره بکشم راستی قلمم را کجا گذاشتم و بومم را چند وقت است که دستی بهش نکشیده ام

سازم که شکست حالا نت های بی رنگم را چه طور رنگ دار کنم

من پر از تبم پر از درد  به انتظار چه نشسته ام او رفته است بی آنکه حتی یکبار دستانش برای من باشد

حضورش برای من باشد سکوت می کنم

یعنی چاره ندارم مثل کودکی ها بغض میکنم چانه ام میلرزد و موهایی که رگه های پر رنگ طلایی دارد را مثل شالی به خودم فشار میدهم  از درون می لرزم

کاش  کودکی بودم تا پدر بیاید و بغلم کند کاش بهانه ی گریه ام عروسک تازه ای بود که تازه به باراز آمده بود و من نداشتم

اما حیف حالا هم قد پدر هستم و لی هنوز آغوشش برای من است حالا دیگر گریه ام عروسک نیست

عروسک شدن هست

وای خدای من اگر این کلمات نبود من چه طور تاب و تحمل داشتم برای این غم پنهانم برای تب گونه هایم  چه خوب قلمی دارم دفتری دارم و دوستانی را  که هم خوانی نت های نوشتار مرا یاد کنند

 


همه شب با دلم کسی می گوید
«سخت آشفته ای زديدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود، می رود، نگهدارش»

من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فرداها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تو رها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
«هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود، چشم من به دنبالش
برود، عشق من نگهدارش»

آه، اکنون تو رفته ای و غروب
سایه می گسترد به سینهء راه
نرم نرمک خدای تیرهء غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
آیه هائی همه سیاه سیاه

 

 

 


 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:58 توسط مهسا| |

 

این جا سرود آخرین بدرود را کسی ناله میزند و در وهم و تب هایش نامی را در لحظه هایش جاری میکند شاید آرامش یابد از پس طوفان غم هایی که در وجودش رخنه کرده

عمری بود انتظار یعقوب وار کشید در حضور بی حضور کسی و  در طپش ناگهان قلبی

قلبی که به او هدیه دهد متاع کم یاب زمانه را صداقت را

حتی برای شنیدن بوی یوسف قلبش هم لحظه شماری میکرد

وزمان انقدر بی رحمانه با او برخورد میکرد که از پس هر لحظه اش تجربه ی سال های بی محبت را حس میکرد

کاش میتوانست عقل را مجبور کند برای دلش مادام منطق بیاورد به او یاد دهد از برای او رنگین دلان بسیاراند  کاش خدا قدرت تخیلش را از او میگرفت تا آنکه برای لحظه هایش تکرار نبوداز حضور بی جسمی که حال از میان پرده ی ذهنش دارند  بال بال میزنند

هوا برایش سنگین است پر از عشق پرا از تردید است و هیچ صدایی به گوش کسی از او نمیرسد  چقدر فریاد زد برای کسی اما انگار گوش هایش سنگین بود یا وانمود می کرد که نمی شنود شاید هم واقعا نمیشنید چون علاقه ای نداشت برای اشگ های سوزان برای ضجه ها

روزها از دستش در رفتند تاریخ معنا ندارد عزیزکش برایش غریبی می کند مثل قصه ی خواب و عاشق

دستانش خسته است انقدر که عشق را با خود حمل کرد پاهایش دیگر رمقی ندارد بس که دوید به دنبالش

کسی می گوید ایست بده زمان را برایت نگه می دارم فقط یک روز برای من باش خواهش میکنم

یک روز مرا با عشق دوست بدار مرا شریک کن در قصه هایت و لبخندهای خشکیده ات در قدم زدن های پروانه وارت  به او می گوید بگذار برای یک بار گم شوم میان موج طلایی موهایت فقط یکبار بانوی طلایی

ولی نه

او نمیداند هیچ کس نمیداند او دل در گرو کسی دارد که نه می خواهد و نه می آید....

 

                

                                        ***************************

 

تو  دور ازمن چه کردی ؟ قصه دل را کجا گفتی ؟

من این جا بی تو در دامان تب تا صبح لرزیدم

به دنیایی میان خواب و بیداری  تمام شب

           ترا دیدم     ترا دیدم

 

ترا با قلب تنهایم  به جای چشم ها دیدم

ترا در اشگ   با لب های داغ تشنه نوشیدم

به بازوهای خود جای سر انگشتان گرمت را

چنان دیوانه ها با گریه و ناله بوسیدم

 

 

عطر جادوی تو از دیوارها  از پرده ها می ریخت

ترا چون عشق  چون شب چون هوا

احساس می کردم

تو آنشب کز برم رنجیده دل رفتی

خودم را در سیاهیها می از خودم جدا کردم

هزاران گونه گون تصویر از چشم خیالم از تو میلرزید

ترا من با همه جانم تمنا از خدا کردم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:5 توسط مهسا| |

 

love gives naught but itself and takes

naught but from itself

love possesses not nor would it be possessed

for love is sufficient  unto love

                                                                      kahlil Gibran

 

 عشق هیچ نمی دهد الا خودش و هیچ نمی ستاند مگر از خودش

عشق مالک هیچ نیست و در تملک کسی هم در نمی آید:

چرا که عشق را عشق کافی است.                                           خلیل جبران

 

 

Touch us gently Tim

let us glide down thy stream

Gently ,as we sometimes glide

Through a quiet dream

          Bryan waller procter

 ای زمان !

آرام ما را در بر گیر

تا غریق موجهای تو شویم

آن چنان که غرق رویا می شویم

                                                                               بریان والر پروکتر

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 19:33 توسط مهسا| |

من که یک پارچه عشق بوده ام  عشق.... و به راستی گفتم و باور داشتم که تو را خدا برای من فرستاده است پاداش رنج های عاشقانهء من ای جمال خدا!

پس اکنون چگونه بپذیرم که باور من حقیقت من یه دروغ پیش پا افتاده بوده است و به قول شاعر یه آدم هشت من نه شاهی ! نه این نبود آن برکه ی زلال که می درخشید  در پرتو آفتاب نگاه من و خود درخشان ترین آنات من بود و بی هیچ کاستی مرا در خود باز می تابانید و خود را درمن  نه ! او حقیقت محض و تمام بود ناب بود و خود همان بود که عمری  بی آن که بدانم   به جستجویش پوییده بودم .

تو را خدا فرستاده است برای من   پاداش رنج های انسانی عاشقانه ام ای جلوه خدا!

بی پروا چنین گفته بوددم و فقط نگفته بودم (( چشم شیطان کور!)) یا (( چشم بد دور)) که به راستی او در نظرم فرشته ای بود سرشته ی عطر و خاک و آب و گل سپیده دمان وبرکت بود خوش مایه توانمندی من بود در آن دمی که رنج های خرد و کلان بر گذشته و هنوز به قامت نگه داشته بودم  این تکیدگی تن را چشم به راه سرودی  سروی و سرودی که از راه خواهد رسید  به نیاز و رسید چنان به هنگام که او را معجزتی یافتم از سوی خدا

پس خوش آمد او که در پستوی طولانی زمستانه را ارمغان کرد بر من با افروختگی گونه هایش چندان و چنان که به دل گفتم (( خوش است خوش همانچه عمری می جستمش و نمی شناختم))

نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 19:7 توسط مهسا| |

 

حافظ میگه :

 فلک  به مردم نادان دهد زمام امور تو اهل فضل و دانشی همین گناهت بس

 

حالا شده قصه ی خانوم فاطمه رجبی که اینقدر کوته فکر هستند و از کمی مشکلات به چه چیزها نطق قلم میکنند به جای این که توی سایتشون از اصلاحات همسر دوم توی راهرو های مجلس حرف بزنند یا کلاه شرعی هایی که معلوم نیست منشاء شون کجاست از کجا حرف میزنه واقعا ایشون صلاحیت این مسائل  رو دارند که درباره این مطالب بحث کنند بهتر یه نگاه به این نوشته ها بندازیم

همسر سخنگوي دولت در آخرين مطلبش كه در وب سايت شخصي اش منتشر شده با لحني تند و عصبي وار به خاتمي نوشته است:

فساد چيست؟ فاسد كيست؟
 
محمد خاتمي كه پس از انجام عمل حرام دست دادن با زنان در ايتاليا و مشابه آن در ايران، روحانيت خويش را بيشتر باور دارد، در سفر به مشهد دروغ‌گويي به مردم را بدترين فساد خوانده است. اين كه وي با 8 سال اصلاحات برون‌مرزي و وابسته، دين‌سوزي اصلاح‌طلبانه، و لگدمال كردن مردم و مطالبات آنها توانست بر سر كار بماند، و اينك آن را نشانه "درستي برنامه و عملكرد" خود مي‌داند، يك راست بزرگ است و او راستگوي بزرگ!

اما اين كه خاتمي بدون هراس از "چشم و گوش مردم" همان مردمي كه پس از طرد اصلاحات به سركردگي وي از سوي آنها "عزيز" شده‌اند و مطالباتشان "واقعي" گرديده و البته براي خاتمي موجب غم و اندوه و ناله و آه (و از اين روي او براي آرامش‌ خاطر از اين همه دردمندي مردم يا به آمريكا با ويزاي اختصاصي كاخ سفيد مي‌رود يا در ايتاليا به انجام حرام همت مي‌گمارد، يا در داخل حرف‌هاي بي‌پايه و دروغ محض مي‌گويد.) آشكارا اعلام مي‌كند: "در دوران اصلاحات فساد و ولنگاري نبود (يا كمتر بود) و امروز بيشتر شده است، نشان از چه امري دارد؟ اين دروغ بزرگ براي فساد و مفسده‌اي كه اصلاحات و در رأس آن شخص محمد خاتمي رشد دهنده و ترويج‌كننده آن بود چه معنايي دارد، و دروغ‌گو را با چه صفتي بايد خطاب قرار داده؟

از "چشم و گوش مردم" سخن رفت و به خداوند و روز رستاخير و پاسخ‌گويي در پيشگاه خداوند اشاره نشد. چرا؟ از آن روي كه براي اين واعظان اصلاح‌طلب اين خرافه‌گرايي‌ها مانند گفتمان انتظار و موعودگرايي تمسخرآميز است. خاتمي و حاميان پشت‌صحنه‌اش و كف و سوت‌زنان مشروطه‌چي درون‌مرزي و برون‌مرزي پيرامون او بدانند كه ملت هم فساد را مي‌شناسند و هم مفسد را. هم دروغ را و هم دروغ‌گو را. بهتر است او و طيف اصلاح‌طلب او يك بار بگويند فساد چيست؟ و فاسد و مفسد كيست؟

نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:26 توسط مهسا| |

 

برای بی وفا ترین با وفای دنیا

 

من به مردی وفا نمودم او

پشت پا زد بر عشق و امیدم

هر چه دادم به  حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبک سر بود

خود ندانم چگونه رامش کردم

پس چرا زهر غم به جامش کرد؟

 

اگر از شهد آتشین من

جرئه ای نوش کرد و شد سرمست

حسرتم نیست زانکه این لب را

بوسه های نداده بسیار است

 

باز هم در نگاه خاموشم

قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهقته ای دارم

 

باز هم میتوان به گیسویم

چنگی از روی عشق و مستی زد

باز هم می توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستی زد

 

باز هم میدود بدنبالم

دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ

میدهنم بسوی خویش آواز

 

زانچه دادم به او مرا غم نیست

حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش

بخدا چیز دیگرم کم نیست

 

کو دلم دلی که برد و نداد

غارتم کرد داد می خواهم

دل خونین به چه کار آید؟

دلی آزاد و شاد می خواهم

 

دیگرم آرزویی عشقی نیست

بیدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید

که هنوزم نظر به او باشد

 

                           *************************

نامه ای برای تو به اسم تو

 

سلام ای عشق فراموش کار

لیلایت  خوب هست حالت خودت را جویا نمی شوم  که اگر یارت خوب باشد تو هم خوبی

عشقت به کامت هست روزهایت پر از شادی هست ناز چند  می خری و می فروشی 

خریدارت که مفت نمی خرد؟ طعنه میزنم؟ نه فقط دارم احوالت را جویا می شوم

روز های طلایی پاییزی را اصلا حس کرده ای قصه ی کوچ پرستو را و قهر برگ از درخت را دیده ای

حافظه های ضعیفی را که عطر یاس را فراموش کرده اند در ضمیرت دیده ای یا باز هم مشغله داری

هر چند مشغله ها برای من بود فراموش کاری ها و از یاد بردن ها

گول زدن های  دل و کر شدن گوشش برای شنیدن حقایق برای من بود

گریه ها برای من بود ضجه ها یاد ها و دیوانگی ها برای من بود

حتی دلتنگی الان هم با حضور نفر سومی هم باز هم برای من بود

آه ها برای من بود اما نمیدانم چرا قصه ی آه مادر بزرگ هم برای من اثر ندارد

یار بی وفا

حوصله داری برای واگویه های من

می خواهم چند سطری از گذشته بنویسم  ما آدم ها اجتیاج داریم به اینکه به جلو حرکت کنیم اما گاهی نیم نگاهی به پشت سر برای به یاد آوردن خیلی چیز ها لازمه

یادمه یه روز یه نفر یه ارسطوی جوان قول داد قسم خورد و من بودم و قسم یه مرد که شکسته شد و یک دل رو هم همراه خودش شکوند

دیگه اینکه یادم روزی یه ارسطوی جوان که پر از احساس بود برای من نامه ها مینوشت و من که خیلی وقت ها بود تراوش قلم آدمها رو حس میکردم  دیدم دارن کلمات نوشته هاش با من حرف میزن اما حالا تمام شد یاد های من نوشته هایی که به من تعلق داشت

عزیزکم کی بود دل سپردنت همان روزها که من  شما شدم و فعل ها جمع بسته شدن؟ یا دیرتر من چندمین معشوقه ات بودم؟ اگر حساب کتابم درست باشد یکی مانده به آخری

آرامتر از یه نسیم  وارد زندگی ایم شدی و حالا دیدم که من پاسبان خوبی برای نگهداری عشقت نبودم دستی گل احساس تو را  چید و برای همیشه من رو در حسرتت باقی گذاشت  شاید دلتنگی ها من از دوریت شاید اشک هایم طاقتت رابرید نمیدانم کجای کار اشتباه کردم

و الان هیچ کاری از دست های سرد من بر نمیاد تو برای کس دیگری هستی برای یاد دیگری و چند ماه بعد هم  چیزی از من بیاد نمیاری اصلا من کی بودم کجابودم احساس دختری بهاری کجاست اصلا بود از اول

شاید یه شوخی بود و من حالا یه دلداه ی خسته ام خسته تر از همه ی روزهایی که صبر کردم تا بیای هر چند کوتاه اما با لبخند

و حالا من از یه چیز اطمینان دارم اینکه یه روزی دنیا هرچند ممکن هست نزدیک نباشه اما بالاخره من و تورودر رودر روی هم قرار میده شاید عمر کوتاهم توی این دنیای فانی به اون اندازه نباشه اما حتما جواب دلم رو رو در رو  از تو خواهم گرفت.

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:3 توسط مهسا| |

 

لائوسته : اول اندیشه، وانگهی گفتار


شوپنهاور: اولین درسی که والدین باید به فرزندان خود بیاموزند، صداقت است.


لقمان: اگر سخن چون نقره است، خاموشی چون زر پربهاست.


ارد بزرگ : ستایش ! هنگام نو رُستن را .


سارا برنار : ازدواج چیزی جز یک دوستی که به تصویب پلیس رسیده است نیست .


ارد بزرگ : کیهان دارای اساسی آرامانی است . آرمان به آن پویایی بخشیده ، و برآیندی شگرف در درون و پیرامون آدمیان بر جای گذاشته است .


بتهوون : انسان! خودت به یاری خود برخیز!


فردریش نیچه :اگر به عمق اعتقادات نفوذ كنيم، درخواهيم يافت كه تمام ارزش ها بي پايه و عقل ناتوان است. هر اعتقاد به صحت و درستي هر چيز ضرورتاً نادرست است. چون جهان حقيقي وجود ندارد. والاترين ارزش‌ها خودشان را نابود مي‌كنند و هدفي در كار نيست، چرا كه هيچ وقت پاسخي نمي یابند.


جبران خلیل جبران : این کودکان فرزندان شما نی اند ، آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ، اما از شما نباشند.


شاتو بريان: گاهي بي رنگي از هر رنگي زيباتر و مفيدتر است.


اُرد بزرگ : گاهی برای رسیدن به پیشرفت می بایست راه کوهستان را برگزینیم .


آگاتا کریستین : من تنها با مردی ازدواج می کنم که عتیقه شناس باشد ، زیرا فقط در این صورت است که هرچه پیرتر شدم در نظر شوهرم عزیزتر خواهم بود .



شوپنهاور : وقایع خوش زندگي مثل درختان سبز و خرمي است که وقتيکه از دور نظاره شان می کنيم خيلي زيبا به نظر می رسند ولي به مجرد آنکه نزديکشان شده و در داخلشان می رويم زيبائيشان هم از بين می رود ، شما در اين موقع نمی توانيد بفهميد زيبائیش به کجا رفته ، آنچه می بينيد چند درخت خواهد بود و بس.


استفن گرین : گریه چرا ؟ فتح را آرزو کنید.

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 17:6 توسط مهسا| |

 

fragrant memories: fragrant memories com

and go

only thoughts of you remain

in my heart where  they have lain

perfumed thoughts of you remain

a hidden sweetness , in my brain

other leave me: all things leave me

you  remain

                             arthur symon

 

 خاطرات دیر پایی ٫. خاطرات دیر پای درگذرند

اما ٫ تنها خاطره تو  در دلم باقیست

آنجا که خیالت آرمیده است

تصویر معطر تو باقی است

حلاوتی دست نیافتنی ٫ در اندیشه ام

دیگران ترکم می کنند

اما تو می مانی

                                      آرتور سیمونز

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:44 توسط مهسا| |

 

به بهانه ی پرواز دکتر قیصر امین پور

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد ، کس به داغ دل باغ، دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

((بادا)) مباد گشت و ((مبادا)) به باد رفت

((آیا))ز یاد رفت و ((چرا در گلو شکست))

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

                         **************************************

*** هنر***

ویتوریا کولونا٫ الهام بخش میکل آنژ

ویتوریا کولونا تنها زنی بود که رفتار ٫ شخصیت و عظمت روحش  توانست  تائید روحانیون

مردم عادی  شعرا فلاسفه وهنرمندان  را بدست بیاورد

مهمترین نقش او در قرن شانزدهم  تاثیر او بر میکل آنژ (بزرگترین مجسمه ساز تمام دوره ها)

بود به طوری که پژوهشگران تاریخ هنر  شاهکار نقاشی در سقف  کلیسای سن پیتر رم را

حاصل عشق افلاطونی و انس معنوی با ویتوریا کولونا میدانند

او در چهل و پنج سالگی با میکل آنژ شصت ساله که در اوج شهرتش بود آشنا شد و دوستی

عمیقی بین آنها ایجاد شد آن ها حدود ده سال با هم مکاتبه داشتند و این همفکری  باعث شد

تا حتی بیست سال  پس از مرگ و یتوریا ٫ میکل آنژ به خلق آثار بی همتا ادامه دهد.

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 15:39 توسط مهسا| |

 

هوا ابریست گویی غبار دوریی تو سراسر وجودم را فرا گرفته  و ابر چشمم هوای گریه دارد نم نم اشک بر روی صفحه فرو میریزد واز رنج و دوری تو حکایت میکند

انگار که تمامی غم ها به سویم پرواز میکنند

دیگر نیستی که پنجره چشمانم را به رویت بگشایم 

دیگر نیستی که برایم تبسم کنی و من از لبخند شیرینت قصه شادی را نظاره کنم 

ای سر و پا همه خوبی به تو می اندیشم 

                               ********************

   

بیم آن ندارم که روزی آسمان ترا از من بگیرد  

بیم آن دارم که روزی تو خود را از من بگیری

بیم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند

خورشید مهر ترا پنهان کند

درختی را که من در تو کاشته ام براندازد

و برگهای طلائی دوستی را بر خاک اندازد

تو خود را از من مگیر

تو در من زاده شدی و با تو صبح زاده شد 

تو در من پدید آمدی و باتو امید پدید آمد

تو به من لبخند زدی و روزهای جهان بمن لبخند زدند

تو برگهای بهاری را درمن رویاندی:

-          تو نسیمی-

تو آفتاب مهربان را بر من تاباندی

_تو سپیده ای_

رنگین کمان لبخند تو از ازل تا ابد گشاده است

و آسمان در زیر طاق چشمان تو جاری است

صبح از لبان تو سر میزند

و خورشید از نگاه تو

تو در میان من و تقدیر دریچه ای:

دریچه ای به روشنی آفتاب و گشادگی آسمان

تو خود را از من مگیر

من در تو و با تو زاده شدم

بگذار که در تو و با تو بمیرم

نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 13:19 توسط مهسا| |

 

هوای بارونی تهران این روزا هم شده مرحم قلبم و هم شده باعثی برای راحت تر فرو ریختن اشک هام

شعر می خواستم که پر باشه از آغاز ولی نبود  کتاب ها هم با من لج کرده اند از وقتی که دادمشون

به دیگران و فقط برام یه حافظ مونده که جرئت دست زدن رو بهش ندارم چند بار سعی کردم باز کنم اما

نشد میدونستم که حقیقت برای حافظ هم روشنه و اون نمی تونه مثل من که دارم خودم رو گول میزنم

گول بزنه و اینجا شاید روی این کاغذ و بعد توی واژه های کلیدی بتونم خودم رو سبک کنم شاید یه غزل به دستم برسه

این روزا قبله ام رو هم گم کردم نه که با خدای خوبم قهر باشم نه نمیدونم من رو بخشیده یا نه

اون همه چیز رو میدونه بهتر از خودم .....ومن  راضی ام به حکمش هر چند خیلی سخته و حال بعد از این همه سال من فلسفه ی وجود سیب و گندم حوا رو درک نکردم

و بخششی بعد سیصد سال رو  . من نمدونم که چرا آدم عاشق شد و ندونستم چرا بهای عشق بیشتر از بهای بهشت بود واینکه عطر سیبی که حوا به دست آدم داد چی بود که او رو مست و خراب کرد و ما رو خاکی

من خجالت میکشم عاشق باشم وقتی فکر میکنم به این ها هرچند که حالا...............

باز هم نقطه و نقطه و نگفتن حرف و ننوشتن حس

تردید بودن رو من حس میکنم از یار بی وفایی که دیگه مال من نیست شاید بی وفایی و کم گذاشتن از من بود نفرین به دل عاشق که وجود خاکی ام رو غرق خجالت کرد

 

 

                                      ************************

هوا بارانی هست و

برای بغض کوتاه ام بهترین مرحم

همدردی دارم مثال آسمان

و سالهاست که به سیاهی شب هایش شک کرده ام

سیاهی بی غرل  مفهوم دیوانگییست

شاید دیر شده

برای پیدا کردن رنگین کمان اما من

همچنان منتظرم

تا سرخی ای دوباره و دیدن

ژاله ای سبک به روی قاصدک

تا وقتی امانتی ام را پس بگیرم از دوست

تا وقتی که مینوسم و خطی دارم زنده

پس صبر میکنم با آسمان..... 

نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 19:49 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin