دلتنگی
یه نگاه کوتاه به ...
اینجا حتی کار از بهانه هم گذشته است دیگر سراغی از یادها نیست خیلی وقت است که ایوان خاطراتم را آب نداده ام نه اینکه به خواهم فراموشکار باشم نه گاهی واقعا کم میاورم خسته می شوم و پاهایم یارای دویدن ندارد اینجا حتی کار از شوخی گذشته از اینکه دیگر کسی خنده ی دخترک مهتاب را نمی بیند همه تعجب می کنن و به جای اینکه مرحم بگذارند نمک می پاشند و خیال میکنند خیلی کار نیکی هم انجام داده اند کسی دیگر نمی پرسد چرا شعر هایت رنگ غم گرفته است هیچ کس نمی پرسد حتی آن ناشر مهربان حتی نپرسید چرا نگذاشتم غزل هایم و بغض هایم را کلمات سربی در بر بگیرند فقط گفت متاسفم همین اما اینها مهم نیست ارسطوی جوان من که نه توقعی دارم از هیچ کس و نه چشم انتظار ترحمی بد طینت هستم فقط گاهی شک می کنم از دوستانی که نا رفیق شده اند و با چشم هایشان می گویند حقت همین بود واقعا حق من این بود من به گناه اینکه دوست نداشتم مهر دیگری در قلبم رخنه کند؟ آیا برای همه ی جواب های نه حق این بود ؟....این که چون من انتخاب شونده بودم کافی بود برای هزاران بله؟ و اگر بله را خیر می گرفت ...... باید بشنوم که چه دخترک بی رحمی !! ترا به خدا مهربان باشید کم نمک بپاشید حداقل به حرمت یه بار مهربانانه سلام گفتنم و آن خنده هایی که دوست داشتید من که به اندازه ی خود دارم نکنید نگویید که معلوم بود قلب پسرک را شکست خدا قلبش را می شکند نه به خدایی که هنوز این نارفیقان نمی شناسند خدا قلب هیچ کس را نمی شکند این زخم ها و دردهای شکستن از زخم زبان است و خنده های رودررو و ناسزاهای پشت سر من که کوله بار غمم دیگر لبریز شده است من که در یاد خاطرات عشقم برای خود می سوزم حداقل این دم آخر و قبل از سفر بگذارید ... به خاطر چشم های خیس عزیزانم که برای سکوتم خشک نمی شود کمی مهربان باشد فقط کمی.... من از برای چه تو را به غیری صدا کنم آبشار گیسوان خود را چرا رها کنم وقتی که آیئنه تکه تکه شد پس من برای که وصف رو کنم اینجا همه ترانه خوان شده اند دیری ایست که غرل ها مرده اند چون در ترانه شان اسمی نگفته اند من نیز فته و بلوا به پا کنم بغضم شکست در نبودنت اما دوباره ساز غمم کوک نمی کنم من خوب ها از تو به ارث برده ام بد ها را وارد نوشتارم نمی کنم حافظ برای چه به دست بگیرم من اینجا که همه آیه های خوب مرده اند گفتی که اعتنا نکنم اما یکبار نکردم و بار دگر چه کنم به همین هنگامه ی برفی و در این عصر سرد و غمگین جمعه قسم هنوز به درگاه خدای خوبم طلب آمدنت را دارم هنوز در پیچ و خم ذهنم دنبال تک تک واژه هایی هستم که روزی می خواستم خودت با دستانت برایم بنویسی و من قابی از طلا بگیرم و بگذارم بر طاقچه ی قلبم ولی چه سود راه عشقت خیلی وقت است که به بیراهه ی چشمان غزل خوان دیگری رفته است شاید در نگاه او در نگاه لیلی دیگر منتظر نویدی تازه تر بودی نوید عشقی در یکی از روزهای گرم شهریور دنبال عشقی از جنش گرم آفتاب بودی قصه ی سرد عشقی در زیر برف ها به چه کارت می آمد؟ ولی همین برف مرد خوبم دستان گرم خورشید را با صداقتش از پشت بسته خورشید روزی به پایان میرسد اما مخمل گرم برف پا بر جاست عینکت را بردار نگاه کن به این دنیا به آدم هایی خشک بی لبخند و مکانیکی نگاه کن چشم هایشان یخ زده از بس بی احساس و بی روح اند از یاد برده اند تصویر یک سلام با لبخند را حالا عینکت را بگذار خواستم بگویم من به دنبال این آدم ها نبودم به دنبال تو بودم که آمدی و خواستی فقط مهمان چند روزه ام باشی دریغ از اینکه شدی صاحبخانه از تو خواستم برایم باشی تا همیشه اما گفتی تو از من کارهای بزرگ می خواهی بی انصاف اینکه من برایت عاشقی کنم و منتظرشعرهایت بمانم تقاضای بزرگی بود ؟ یا کاری دشوار اینکه دو سال به عشق چهره ماه ندیده ات قلم بر بوم بکشم خطا بود ؟ اینکه می خواستم مردی از تبار بهار و اردیبهشت قافیه ی غزل هایم باشد گناهی عظیم را می طلبید هیچ نمی دانم و نمی فهمم فقط این را می دانم .....چرا با من ؟؟ هیچ کسی مثل تو نیستش ای عزیز خاطراتم ای قشنگ ترین بهونه واسه نامه های ساده ام هیچ کسی مثل تو نیستش که دلم باهاش بخونه بتونه تو دست سردش جای دستت رو بگیره هیچ کس اینجا ٬ ستاره واسه من هدیه نداره هیچ کسی برای اشکهام مرحم دردی نداره چشم من هنوز به راه واسه دیدن دوباره ات واسه تک تک غزل هات واسه نامه ی ندیده ات چی میشد اگر بیای تو دل من تنها نمونه صدای آروم لب هات روی گونه هام بشینه سرد است مثل همان زمستان امروز پنجشنبه بود و نه از تو خبری بود ونه از برفی که بارید در روز آمدنت یکسال پیش بود یا دوسال ؟ شاید هم سه سال ! اما هر چه بود به قرنها پیوست سال های زیبایی بودنت و قرنهای تلخ و ناباورانه ی نبودنت در کنارم چند صد سال بود که در دیار قلبم جا خوش کرده بودی ؟ خواب بودی یا اینکه من نتوانسته بودم درکت کنم اما آمدی بالاخره آمدی یک روز سرد و برفی زمستان پنجشنبه بود من چای بر دست بودم و داشتم می شمردم دانه های برف ها را و هی اعداد را کم میاوردم تو که آمدی همه چیز با یک شوخی آغاز شد و شاید همین بود که جدی پایان پذیرفت راستی واقعا ارسطوی جوان من همه چیز تمام شد و یا من در بهت اولین باری که گفتی دوستت دارم هستم و دارم مرور میکنم که اگر از عشقت غافل شوم تمام می شود ولی نه .... مثل اینکه به راستی روزهای خوب لبخند و شادی همه رهسپاری دیاری شدند که لیلی ات خانه دارد هنوز با همه ی دردهایی که از تو به یادگارم مانده ...هنوز با همه ی دردی که از سوغاتی شکسته شدن بالم وغرور از تو پا بر جاست شادم شاد به اینکه هنوز در خاطرت مانده ام ...می دانم شاید بخواهی پیش همه من را انکار کنی منظورم همه ی احساست است و وجدانت میدانم روشنایی وجودم را در ظمیرت پاک می کنی یا شاید پاک کرده باشی اما با همه ی این ها در خاطرت می مانم نه برای عشق خالصانه ام به تو نه برای اشکهایم به خاطر روزی که پشت کردی و صدایی را خواستی نشنویی صدای من بود صدای غرورم صدایش را شنیدی یا خواستی که نشنوی ؟ و حال ...... می مانم در خاطرت تا روزی که بهار مژدگانی برایت بیاورد از پروازم.... آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز این بار هم مینویسم برای تو نه اینکه تو بهانه باشی نه ،برای این می نویسم شاید روزی برگشتی و من همه ی نوشته هایم را برایت آوردم تا بدانی که همیشه با من بودی می دانم اجازه ندارم دیگر تو را دوست بدارم میدانم آخرین نامه ات نوشته بودی من رفته ام خیلی وقت است که رفتم ام می دانم باید در ضمیرم جای دهم که دیگر نیستی نه اینکه نباشی برای من نیستی. اما نه .... کاش قدر لحظه های عاشقی ام را می دانستی کاش حرمت نگه می داشتی برای اشک هایی که هرگز نگذاشتم و نگذاشتی که دیده بشود کاش حداقل صبر می کردی غزل هایم تمام شود اما تو گفتی خط بزن خاطره های من را من رفته ام من رفته ام من رفته ام هیچ وقت نفهمیدی که این یه جمله ی کوتاه چه غوغایی در درون به پا کرد شاید کهنه شده بودم برای عشقت دور و کنار من اندازه ی قرن ها خاطره از توست درست که تو رفتی ولی آرزو هایمان کجا رفت و قسم هایمام باشد گله کم میکنم تو که هیچ وقت نفهمیدی من همیشه می خواستم بهترین را برایت بیاورم ولی تو نخواستی من آماده شده بودم برایت هر چه عشق در دنیا بود بیاورم ولی نگذاشتی خواستم برایت بمیرم نگذاشتی دست هایت را خواستم نگذاشتی من چطور از تو جدا شوم از تو که انقدر خوبی هنوز هم خوبی هنوز هم برای من عزیزترین هستی ولی نفهمیدم هیچ وقت تو به این مهربانی چرا دلت با من بد می کند من که هر چه ستاره بود برایت آوردم این رسمش نبود که ستاره هایم را بسوزانی و بعد بگویی برو خیلی وقت است که جواب نامه هایت را ندارم هنوز چشم انتظار هستم گاهی خسته می شوم از بس که خط چین شمردم یادت هست گفته بودم که دلم می خواهد مثل بچه ها برایت کنار ساحل نقاشی کنم یک قلب بزرگ می خواستم بکشم و بعد با هم بنشینیم و من سازم را بیاورم تا آخرین نت هایی که برای تو ساخته بودم را بنوازم وتو گفتی عزیزم کاش کودکانه می شد دل بست از روز اول لحظه ی شوم جدایی را حس میکردم به تو گفتم می ترسم از جدایی و تو گفتی من همیشه با تو هستم همیشه من هیچ وقت ترکت نمی کنم اما نه تو وفادار نبودی من به امید تو آرام بودم ولی تو رفتی و از چیزی که می ترسیدم یادگار گذاشتی برای باقی مانده ی عمرم این روزها دلم می خواهد روحم آزاد شود تا راحت بتوانم پیدایت کنم دلم شور میزند نگرانت هستم یک هفته ای هست که خوابت را میبینم خواب هایم یادت هست آن دشت یادت هست خواب می بینم گاهی شادی و در اوج شادی ات غصه کمین می کند برایت من دلواپسم برای تو نکند لیلایت تو را رنجانده نکند خاری به پایت رفته شاید آن قلمی که می خواستی بشکنی را گم کرده ای چه شده باز که هجوم آورده روح پر معانی ات در خواب های من چه شده ؟؟ خبرم کن من ....من هنوز دوستت دارم هنوز آغوش من برای توست به خدا چشم به هیچ نا محرمی نگذاشته ام به عشقم قسم تا آخر آغوشم برای توست اشکم برای تو فقط سرازیر می شود راه قلب من همیشه برای تو آزاد است ..... امشب دوباره موءبد یاد تو خفته است در خوابگاه معبد گمنام خاطرم وز شهد سیم رنگ و فریبای خاطرات لبریز گشته بار دگر جام خاطرم می بینمت دوباره در انبوه یاد ها از دور گاه به من میکنی نگاه من نیز امتداد نگاهم به سوی تست خشکیده ریشه های سخن بر لبان من خاموش ایستاده ام و دم نمی زنم فریاد میزنند ولی دیدگان من بعد از تو ای ستاره خاموش گشته ام دیگر فروع عشق به دشت دلم نتافت بعد از تو رودخانه خشک حیات من دیگر ز موج مهر کسی جلوه نیافت با آنکه سالهاست ز من رو نهفته ای اما هنوزهم بگذار اعتراف کنم:دوست دارمت
آخر مرا شناختی ای چشم آشنا
چون سايه ديگر از چه گريزان شوم ز تو
من هستم آن عروس خيالات ديرپا
چشم منست اينكه در او خيره مانده ای
ليلی كه بود؟ قصه چشم سياه چيست؟
در فكر اين مباش كه چشمان من چرا
چون چشم های وحشی ليلی سياه نيست
در چشم های ليلی اگر شب شكفته بود
در چشم من شكفته گل آتشين عشق
لغزيده بر شكوفه لب های خامشم
بس قصه ها ز پيچ و خم دلنشين عشق
در بند نقش های سرابی و غافلی
برگرد ... اين لبان من، اين جام بوسه ها
از دام بوسه راه گريزی اگر كه بود
ما خود نمی شديم چنين رام بوسه ها
| Design By : Night Skin |

