تبليغاتX
دلتنگی


دلتنگی

یه نگاه کوتاه به ...





















 

زانو هایم را بغل می کنم فردا روز عشاق است و به فاصله چند روز بعد روز عشق ایرانی ولی من لب به دندان می گیرم شانه می خواهم برای گریه نه برای گرفتن بسته های سرخ رنگ دوستی که حتم دارم مثل هر سال با چندین و چند بسته رو به روهستم که خواهشی را می طبد ....آه  و هزاران آه

امسال شانه هایم  خیلی سنگین است دفتر شعرم را همین دیشب به بهانه ی سال  پیش و آروزی رنگین پاره کردم از نت هایم خسته شده ام.  تکرار کنم کدام ملودی را ؟ سمفونی برای اشک هایم بگیرم ؟

هیچ چیز به کارم  نمی آید چهار سال در انبوه  آن همه بسته های دوستی بی نام دنبال نام تو می گشتم

زیر و رو میکردم که نام تو باشد  ولی نبود که نبود نه شاخه گلی و نه اسمی که از عطر خوش تو نام

گرفته باشد  ولی بی وفایی با وفا  هدیه هایت با دنیایی از عشقم هنوز محفوظ است دست نخورده باقی مانده

فقط رزهایش  خشک شدند می خواستم امسال مثل آن سه سال پیش با اشک هایم  کاری کنم که تازه بمانند

ببخش مهربان اشکی برایم باقی نمانده تا  گلهایت را سر و سامانی دهم .... می خواستم امروز و فردایی که

می آیی همه را با هم به دستانت دهم و بگوییم مرد خوبم باشد تو فراموشکار باش ولی من به یادت بودم

به یادت هستم مثل همین حالا که نمی دانم کجایی و چه می کنی

راستی ای عشقم خوبم لیلی را فردا و چند روز بعد منتظر نگذاری دیر هم نکن  بسته ات  را از عشق نو

رسیده ات بچین که برایش از هر چیز لذت بخش تر است

راستی همان کت شلوار جدید  را بپوش همان که همین چند وقت پیش گفته بودی کاش همراهم بودی و با هم

و من گفتم عیبی ندارد باشد برای بعد ... برای بعدی که هرگز نگذاشتی پیش بیاید

مرد من باز  که گره کرواتت را شل بستی  سرت پایین بیاور سرو  رعنای من  بگذار از شمیم عطر موهایت

سال ها مست شوم  بگذار اثری خلق کنم بر بوم دلم از  موهای پریشانی که به صورتت ریخته از چشمانی که همین چند وقت پیش در خوابم آمد راستی چرا آن طور نگران نگاهم می کردی

بگذیرم ..آماده عزیزکم ؟ آماده ای برای رفتن به پیش لیلی ؟

خوش به حال لیلی آن ماهک رعنا خوشا به  حالش شاید اگر حکمت الهی و تقدیر و تو دست در دست هم

می گذاشتین من لبریز از شوق بودم ....باشد  حالا که این طور نیست و آغوش من بسته است

برو به سلامت عزیزکم مواظب لیلی و خودت باش سلام مرا هم برسان اگر صلاح دیدی بگو

عاشقش باش تا همیشه ....

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:10 توسط مهسا| |

 

 

توی هیچ پستی این مدت سلام نکردم ولی امروز...

می خواهم سلام کنم  به خیلی چیزها و....

 

سلام

سلام به یکتای نازنیم به خدای مهربانم  که دلی عاشق نصیبم کرد و باعثی شد برای رسیدن بیشتر به خودش برای شاکرشدن بیشتر به درگاهش به عشقی که خواهم دانست هرگز فرجامش به من ختم نخواهد شد

سلام به  خداوندگاری که نعمتی بس وسیع را درون قلب کوچکم نهاد و مهبتی ازرانی داشت به وسعت هر چه آبی دریا ها  ...سلام به خدایی که میلادم را در بهار قرار داد و بغض نرسیدن به عشق را در خزان نصیبم کرد  ...سلام به خدایی که هر چه سبزی بودو طراوت را در وجود مرد اردیبهشتی ام نهاد تا این گونه شیفته باشم که برایش از محبتش به لیلی بگویم  ..سلام به خداوندی که قلمی داد به من و حرمت نهاد در قرآنش به همه ی قلم ها ...سلام به خداوندی که قسم می خورم به نامش دربرابر عشق و سر تعظیم فرود می آورم به

هر کس که او عشق را در وجودش سرشت ...حال من باشم تو باشی یا لیلی ...

 

سلام

 

سلام به بهترین مرد اردیبهشتی  به ارسطوی جوان که هر چه دارم از قدرت روحانی و بزرگ عشق گرفته تا کوچکترین چیز و سوزش سینه ام ارمغان بود و خواستنش در وجودم ... سلام به کسی که نبود از اول برای من اما من دیر سالی منتظرش بودم چون وعده داده شده ی من بود و  عشقش برای من و چقدر آرزو کردم که حداقل یک روز جسمش برایم باشد ..دستانش برایم باشد فقط یک روز اما نشد که نشد

سلام به دستانش که آرزوی بوسیدنش لحظه ای مرا رها نمی کند مادام که می دانم در دستان سپید لیلی جای خوش کرده سلام به چشمانی که چهار سال منتظر بودم برای دیدنش اما حال برقک نگاهش انعکاس عشق را در نگاه لیلی تداعی می کند

 

سلام

سلام به لیلی به بانویی که حتم دارم آنقدر وسیع هست که عشق ارسطوی جوان من را در پیچ و تاب گیسوانش به نرمی پذیرا باشد .. سلام به عشق نورسیده ای  که مهربان است با دستان عزیزک من سلام

به ماهکی که نمی گذارد شانه های مرد مهربانم لحظه ای ترد شود  سلام  ...ای لیلی پیمانه و عهد شیرینم

مواظب باش که بال هایش نشکند از دوری تو مثل....

 

 

 

به خدا گناه من چیست

اگر از عشق تو مستم

اگر از حضور نامت

سر و سبزم

اگر از  خیال بودن یا  نوشتن

واسه این تنها ی خسته

پر اشکم پر نورم

نکند عزیزک من

زیر بار دل نوشته

بشکنه شونه ی تردت

حتی توی یک  لحظه

گفته بودی شعر تازه

اما ای بهانه خوب

شعر تازه ای ندارم

عشق همان  بهانه ام بود

عشق تو بهانه ای بود

برای همه عزیزم

واسه یاس و نسترن ها

واسه  نت ها نوشته ام

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:1 توسط مهسا| |

 

فرصتم کوتاهتر از آن است که بخواهم قصه ی دوباره برایت بگوییم

با تو هستم ای بی نظیر وای پیمانه وجودم به احترام قلم و قلب شکسته ام نت ها هم خاموش شدند و ساز ها بی کوک

تقصیری ندارند  آگاه اند و می دانندکه من اگر خدا بخواهد و نخواهد باز نمی گردم . خیلی وقت است که می دانند از آن روز که دیگر گل سرخی میان مو هایم آیئنه را به  تمسخر  نگرفت

 

از همان روزها که از نرگس  شیراز خبری نبود و همه ی گلدان ها را شکستم تا هوس نکنم گلی بخرم

از همان روزها که بی قرار بودم  از همان روزی که گفتی سلام .......خدا حافظ

از همان لحظه ای که  قلبم از هجوم عشق تو ایستاد و کاش و هزار کاش دیگر صدایی از طپشش نبود

آخر مرا چه درد قلب و ایستادنش این مزد صداقت کلامم بود عزیزکم

اما......باز

شکایتی نیست دردی نیست رنجی نیست روزی مفهوم همه حرف هایم را می فهمی روزی که به توان ابدیت

دیر است  وکاش جایگزین لحظه هایت می شود

شاید بخندی و بگویی چه اتفاقی خواهد افتاد؟ صد حیف که زاده نشدم برای پاسخ سوال هایی که تقدیر برایت می گوید  کافی بود درک می کردی یا حوصله داشتی برای نامه هایم اما ...حتی اگر این نوشته ها را نیز با دقت می خواندی درک می کردی که چه می گوییم که آن همه خواهش و گریه برای چه بود؟ می فهمیدی غزل غزل گفتنم و پیمانه پیمانه شعر شعور سر کشیدن یعنی چه

هنوز دیر نیست  ..حتی  لحظه ای که  چشم هایم بسته است

این آخرین خواهش من است که به خودت بیا  و فکر کن خواهش می کنم

تامل کن!

 

 

می نویسم آخرین تکرار عشقم را

برای بودنم یه لحظه هم وقت هست

میان اوج خواب سرد

این بن بست

من هستم با دلی ٬که سخت غمگین است

برای مرحمش شاید

پذیرفتن به یک خواهش

امیدی تازه را روشن کند

شاید

و از تندیسی از لبها

شکایت ها فرو ریزد به دامانش

از آنجا که شقایق ها همه مردند

همه یاس های بی باران ترک خوردند ونشکفتند

همان جا که کسی  انکار را

سرلوحه ی تقدیر جا داده

برای رفتنش تنها ٬فقط

 لبخند به مهتابی بهاری قرض داده

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:6 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin