تبليغاتX
دلتنگی


دلتنگی

یه نگاه کوتاه به ...





















 

انگار همین دیروز بود  نیمه های شب  سال نو و تحولی عمیق و گریه خانواده ام برای عزیزی که قاب مشکی نبودنش را به رخ می کشید  و بعد بغض خوشحالی از اینکه قدر لحظه ها را بیشتر از پیش می دانیم و فرصت با هم بودن را به سادگی از دست نمی دهیم همین بود  و بعد کم کم روز میلادم به خاطرم آورد خیلی وقت است که دیگر آن دختر بچه ی شیطان با مو های خرگوشی و لباس پر چین نیستم که تمام دنیا را غرق در خند هایش

کند کمی که گذشت بهار عطر خوش بهار نارنجی که کاشته بودم و همه می گفتند توی این شهر پر دود تهران

دوام نمی آورد را با خود برد و تابستان با همه لحظه های ناب عاشقی  و دیدار نوشته هایی که مرا لبریز شوق

صداقت بود کرد  بهترین و شادترین لحظه هایی بود که حتی واژه ها در توصیفش ناچیز و حقیر به نظر

می رسند.... دلم از پاییز می ترسید که با خود غم عشق بیاورد  تابستان زودتر دست به کار شد  و شهریور

تبدیل شد برایم به بدترین ماه سال و این دنیایی که چیزی جز عشق و لبخند نمی دانستم  زشت ترین چهره اش

را با سیلی کلمات به من نشان داد و شانه های نحیفم خرد و قلبم سخت از هجوم این همه بی مهری شکست

دلم نمی خواست دیگران برایم شکسته بند بیاورند  پس سکوت کردم ..پاییز بدترین روزها بود عمق خاموشی من  سکوتی که داشت به ابدیت پیوند می خورد  داشتم می رفتم اما معجز دعایی که بوی عشق می داشت

نگذاشت سبک شوم ... خیلی سخت بود و هست پذیرفتن اینکه جایی در احساس واقعی به عنوان تنها عشق نداری  و کسی که حس می کردی تمام احساست از اوست و عاشقانه در ضمیر و باطنت با او بودی حالا

عاشق شده باشد .... عاشق مستانه ای نرم و لطیف با حس ناب  حضور و لمس  ....

هنوز هم می گوییم سخت است و سخت تر نگاه و کلمات نیش دار

حال این بهار با همه ی بهار هایی که  چهار سال بودنش را می خواستم تفاوتی عمیق دارد که عمق فاجعه ی

نبودش را در کنار شکوفه ها به نمایش گذاشته  که نبود از اول برای من چون نخواست و من به بهانه ی عشق

بزرگی که در سینه او و لیلی  جای گرفته سکوت غم خود را میان خرده های مینای دلم  نگه می دارم تا نه

شانه های او ترد شود و نه نگاهش بی عشق برای لیلی ...که قطعا لیلی بعد از مادر بزرگترین زنی است

که در شعور من یاد محترم بودنش را دارد

و حال برای اینکه خوشنودی نگاه های عزیزترین های زندگی ام را داشته باشم لباسی دوخته ام از حریر

سبزو آبی  و آماده بهار دستی به روی جسمم کشیده ام که حاضر است برای نقاشی تصنعی از چهره ای شاد

در قامت ایستاده  و قوی مثل گذشته ای نزدیک  لباسی که تنم را صاف و کشیده مثل  الهه ای غمگین که

منتظر حضور ناجی است نشان دهد .... زیبا و خواستنی  و شاد به نظر می رسم ولی خدا می داند که درونم

چه غوغایی به پاست

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 14:3 توسط مهسا| |

 

سرشارم از اینکه می نویسم ازاینکه  یادگاری می گذارم برای آنان و آنکه همه احساسم از اوست....

 

تمام امروز در اندیشه ی این بودم که از کجا کلمه برای مفهوم بودنم بیابم  عجله داشتم برای دفتر و قلمم

برای اینکه بیایم و از خدا بنویسم از سلام از تو از لیلی عزیزم از هر چیزی که عطر تو را می دهد حتی

از بغضم ... .وای  هی قسم می خورم که تو آزرده نکنم نگویم اشک نگویم بغض ولی مثل اینکه نمی شود

 

امروز و حتی همین حالا دلم بد جور پر می زد و پر می زند برای بودن با تو   خنجر بغضم دارد سر از

چشمه ی اشک هایم در می آورد می خواستم خودم را آرام  کنم  مثل همیشه خیلی وقت است که آرام می کنم خودم را واشک هایم هق هق نیست وبلکه روان می آید و آرام می رود میان گیسوانم  داشتم می گفتم

خواستم خودم را آرام کنم  یاد نامه ات افتادم ( بانو لباس زرشکی ات را بپوش ....) سطر هایش را حفظم

هر روز می خوانم بی آنکه خسته کننده و تکراری باشد برایم  همیشه دست نخورده است مثل قلبم

لباس زرشکی ام راپوشیدم  میان تن پر درد و ظریفم هنوز خوش نقش است مثل  همان روز که اول بار

نامه ات را خواندم و  به شوقش تمام عصر را به شب پیوند دادم  تا مثل نامه ات شوم آن روز چقدر ذوق

کرده بودم که خدا را شکر بالا بلندی و ظرافتم  میان ساتن و ابریشم های زرشکی مثل همیشه خوش رنگم

کرده و تاب داده به وجودم ..... کجا بودیم  ؟ لباسم را پوشیدم و به یاد موهایم افتادم روزی بلندی اش را

دوست داشتی  دستی به پیچ و تابش دادم و یاد روسری قهوه ای افتادم  دوستش داشتی این طور نیست؟

انداختم به میان موهایم   و گذاشتم به کمرکش تن نحیفم  برسد  زنگ زدم گل سرخ برایم بیاورند  آوردند

غنچه ی شاداب و کوچکش را به یاد روزهای قشنگم  خودم به گوشه ی موهای طلایی زدم  چرخی زدم

همه چیز مهیا بود من بانویی غرق در لطافت و لبخند و موهایی آشفته و چشمانی منتظر .....که بیای

که بیای .. که بیای ..

از خودم متنفرم مثل دیوانه ها می شوم لباس از تن می کنم و گل پرپر می کنم  شانه ها یم می لرزد  نفس کم میاورم

 من که هستم ؟

یک گناه کار٬ لیلی مرا ببخش !

من را ببخش برای عشق تو امروز شولای عاشقی بر تن کردم ببخش عزیزم ...ببخش...

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 18:46 توسط مهسا| |

 

حرفها ی زخمگین هستند که بیشتر از رفتارها انسان ها را می رنجانند....

 

 

مرد من تازگی ها حرفها می شنوم که جگرم را می سوزاند و نفوذ کلماتشان تا مغز استخوانم فرو می رود

و مشت هایم پرا از فشار هایی است که از کلماتشان می آید  ... به جرم دوست داشتن تو  مرا فراموش کار

می  پندارند  آخر آنها که خبر از دلم من ندارند تا بوده یا عاشق نبودند یا عشقشان کنارشان آنها را چه به ....

نمی دانم تو به من بگو من در ضمیرت فراموش شده ام و کهنه هستم برای عشقبازی ؟..آیا اسمم بایگانی شده در دور دست های ذهن تو ؟ دیگران مثل بارهای قبل زیاد ذهنم را به خود مشغول نمی کنند چون عشق تو بعد از خدا برای من بس است تو بگو !!

به من بگو که هنوز جای دارم درون ذهن و قلبت که خود بار ها گفتی در نامه هایت و شعر هایت همان

شعر هایی که بوی شعور و عشق می داد و من بار ها به قافیه هایش قسم خورده بودم

همان نامه هایی که بوی سبز بودن می داد .....سبز ؟! یادت هست عزیزکم گفته بودی سبز را دوست دارم

که چون همه ی آدم های خوبم را سبز می بینم

به من گفتی تو سپید هستی می خواستم سبز ترین آدمی باشم که در غزال چشمانت دیده می شد

داشتم ریشه می دواندم برگ و باری می دادم  شکوفه های صورتی رنگ گونه هایم تبدیل شده بود به سرخی  که .....

باد آمد ..من نهال بودم وبرنا  پر از شادی پر از امید از داشتن باغبان خوبی چون تو چه شد که شکوفه ها رقاصه ی باد شدند نه نسیم ... چه شد ژاله ها سیل شدند و ریشه ها بی پیکر

هی خواستم عصا بگیرم بلند شوم تا خواستم صدایت کنم : باغبان من کجایی باغبان خوبی ها و عشق کجایی؟

محکم به زمین خوردم سپیدیم به کبودی بر خورد سیلی خورده ی زمانه ام  شدم و  تقدیرم ورق دیگری خورد

که هرگز فکرش را نمی کردم .. مرا به چه به دلبستگی مرا چه به معشوق شدن و عاشق نمایان شدن !

خواستم فراموشت کنم که نشد می آمدی هر شب نگاه سنگین تو روی غبار قلبم می افتاد و با چشم هایت

می گفتی این بود عاشق بودنت تو مگر نمی خواستی اسطوره بشی دریغ که اسطوره که نشدم هیچ حس می کنم

تصویر مبهمی در ذهن تو هستم آن  هم سیاه سفید .. نه رنگی از نور و شمسه و نه از لاجوردی طاق ها

گذشت تا بتوانم مرحم بیابم خواستم معجون زمان سر بکشم که باز حرف ها آمدند نگاه های کلمات چه سربی و

چه مرکبی هجوم آوردند که بگویند به زبان بی زبانی به انتظار چه هستی بیهوده؟؟

ولی بیهوده نیست روزی خواهد آمد قسم به شرافتم که خواهد آمد همان روزی که سر در گریبان فرو بردند

نا مهربانان و من دست در دست تو هستم ... شاید لحظه اش کوچک باش به اندازه ی سر سوزنی اما

می دانم که می آید حتی در دور دست ها....

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:51 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin