دلتنگی
یه نگاه کوتاه به ...
امروز خدای من همین حالا که دستم را روی تپش تپش کردن قلبم دارم حضور تو را لمس می کنم و می بینمت که نوری هستی و زوایای وجودت را چشمان حقیر من یارای دیدن ندارد ...خدای من همین امروز و همین حالا در غمی شیرین هستم و خوشحال از اینکه حکمتت را دیدم به عین ...تو همین جا بودی که عاشقم کردی و عشقت را مبتداء رسیدنت قرار دادی به همان بالا به همان عرش که سایه پرواز فرشتگانت را می بینم و حالا فاصله ی من و تو فقط به اندازه یک تپش است خدایا توان دوست داشتن را ازمن مگیر هر گز مباد روزی که چشم به آغازباز کنم و از نه از عشق تو خبری نباشد و نه ا زعشق ندیده و زمینی ام ..خداوندگارا ای مادر مهربان مهربانی ها ای تویی که حضورت نه به چشم است و نه در بیان امکان تنها بودن تو را می خواهم این که تو باشی ومن در کنار تو ببینم چیز های ندیده را ...لبریزم از شوق بودن تو از همان روزهای کودکی که می خواستم به اندازه ی وسعت آسمان تو را در آغوشت گیرم هر کجا که می روم و هر آنچه می بینم تمام ذرات دوست داشتن تو در آن است و من لمس می کنم با سر انگشتان نحیفم ذکر گفتن آنها را خدایا تو عاشقم کردی به بهترین شکل و آراستی مرا به بهترین زینت قلبم به نامت می لرزد و اشک می ریزم و ذکر تو می گویم خدایا چیزهایی به من آموختی که وسیع ام کرد کاری کردی که عاشق معشوق عشقم شوم و دوست داشته باشم هر که به من بدی کرد و ببخشم هر که را رنجاند با حرفی دل و روحم را خدایا تو در باورم گنجاندی که دوباره عاشق می شم و صاحب کسی که قطره ای از عشق تو در وجودش موج می زند و از تبار مهربانی خودت است و من نه روزش را می دانم و نه دلم می خواهد که بداند دلم تورا دارد و دیگران در نظرم فانی ..خدایا آنقدر دوستت دارم که گاهی از کمی دوست داشتن شرمنده می گردم ...گاهی تصمیم می گیرم روحم را آزاد کنم از قفس تن که هیچ چیز این دنیا لذت پخش نیست جز زندگی و زندگی را برای این دوست دارم که تو در بطن آن هستی دیوانه ام شاید اینگونه پنداری شاید دمی دیگر عاقل خیال داری هم عاشق و عاقل هم فارغ و بی دل آخر نفهمیدم من در کدام هستم این رسم ها ی تلخ این انتظار سرد مفهوم یه خواهش بودن برای من تصویر گنگ تو پرسه زدن در خواب بوسیدن خار و لعنت به هر چه یاس خاموشی یه شمع در التهاب تو نقاشی ذهن است در لحظه های تو
دخترک خیالش آسوده بود و اراده ای قوی داشت برای اینکه همه چیز های خوب را برای خود کند عاشق بود و فکر می کرد همه کار می تواند کند دست به کار شد برای شروع می خواست با آسمان بازی کند دستش را روی قلبش گذاشت طپش قلبش با اسمی که مدتها برای زبانش جاری بود هماهنگی داشت و ریتم زیبایی از بهترین موسقی های عشاق را برایش تداعی می کرد بعد شروع کرد از خدا اجازه گرفت ستاره بسازد خدا مهربان بود خدا مهربان است پس اجازه داد سخت بود اما شد ستاره ای به زیبایی مهربانی خدا و عشقش... بی نظیر بود می درخشید برای اینکه معشوقش بهتر ببیندش از ماه خواست کمی نور خود را به او بدهد ماه سخاوتمند بود ماه سخاوتمند است پس کمی نور به او هدیه داد عالی شد .. چشم های دخترک برقی از این همه زیبایی زد راضی به نظر می رسید کمی دورتر ایستاد روی همین زمینی که من و تو هستیم فوق العاده بود ...اما...اما دل دخترک لرزید ترسید رنگ از رخسارش پرید ستاره ی عشق او از همه پر نور تر بود و زیباتر و نظر همه را به خودش جلب می کرد دلش گرفت چه کند !؟ چه کند اگر کسی عاشق ستار ه ی او شود اگر کسی چشم بد دور نگوید ...وای اگر حسودی چشم بر هم گیرد آن وقت چه کند ؟ آسمان را نوازشی کرد آرام و آرام فقط رقص انگشتانش بود همین کوک های ستاره را از بستر آسمان باز کرد و دستانش را برای بردن ستاره آماده کرد ..ستاره را برداشت جایی بهتر از قلبش نبود برای نگه داری اش این طور هیچ کس از نورش هیچ نمی دانست اما او فقط فکر می کرد که کسی نمیبیند فقط فکر می کرد چون جای دستای عاشق و جادویی اش از هر ستاره ای پرنور تر بود . کجای چشم های من به روشنی رسیده است سیاهی اش در این زمان به اوج خود رسیده است ستاره ها که دیده ای به چشمت اشتباه بود تو ای الهه ی وجود که آن دوقطره اشک بود من هم مرور می کنم نگاه روشن تو ولی به یاد آورم نگاه ماهک تو را خدای چشم های من به من نماز عشق داد وضو بلد نبوده ام تیمم حضور داد خدای مهربان من تو را به من هدیه داد عجب چه بی انتظار تو را به دیگری بداد حصار این فاصله ها نه از تو است نه من دگر خدا چنین رقم زده است میان ما عزیزکم امروز روز میلاد من است شما را به صرف دیدار مجازی و جشنی در میان کلمات می خوانم امروز من دوباره زاده شدم .. یک شکوفه ی دیگر به درخت زندگی ام اضافه شد و خدا را شاکرم برای لحظه های نفس کشیدن و دوست داشتن. وقتی که سال عشق من تحویل می شود گویا زمین و آسمان دلتنگ می شود شاید حوالی نگاه تو اینجا به قول خودت نمک گیر می شود وقتی که لحظه ی تحویل می رسد در قلب من جنون تو رخ می کند شاید که مست شوم از عطر یادت تو باشد که بهار دلم جوانه زند حیف است نیم نگاهی بکن لادن برای تو از لاله می زند بوسه به ناز بهار می دهد دمی عریان کند ساقه و ریشه اش گفتی که ساعت حدود سبز و سکوت تواست اینجا که بهار قهقهه می زند لبخند بزن به نام دلت اینجا شکوفه به اسم تو ثمر می رسد دیروز بالاخره بعد از چندین و چند ماه از ته دل خندیدم و خوشحال شدم ..آره بالاخره بهار اومد فصل قشنگ گلهای نرگس و زنبق و پامچال ... توی تیک تیک ثانیه های تحویل برای همه دعا کردم برای کسی که همیشه با چادر حریر نمازش میاد و عطر خوش مادری رو برای من باقی می گذاره برای کسی که اولین نفری بودم که مثل بچگی هام پریدم بغلش و شدم دختر لوس بابا برای کسی که قصه دعوا بچگی ها یا من بودم یا داداشی بزرگتر ....برای تو دوست خوبم که توی این دنیای مجازی پیدا کردم برای دوستان حقیقی که اندازه انگشتان دست هستند اما دریایی از محبت حتی برای تو هم دعا کردم برای تو ئی که پست قبلی خبرت نکردم که عیدت خراب بشه دعا کردم همیشه عاشق بمونی عاشق لیلی خودت برای لیلی تو هم دعا کردم برای خوشبختی تون و سعادتون برای دل خودم هم دعا کردم که تنها نمونه به جاش عاشق بمونه دعا کردم که بتونم ببخشمت آخه ته ته دلم ....آره یه جورایی دلم می خواست همه ی شما رو دعوت کنم به جشنم جشنی که پدر شرمنده ام کرده به مناسبت خوشی دخترش و بهانه تولدم می خواد به پا کنه ای کاش هشتم فرودین همه ی شما کنارم بودید پیشم بودید نه اینکه حالا چون تولدم هست چون میلاد بهار هست و فصل طراحی خدا و من روی ماه همه شما رو ببوسم و تشکر کنم بابت محبت بی دریغتون خب .. سال خوبی پر از نیکی و خیر و سلامت و صحت آرزومندم برای تک تک تون
![]()
| Design By : Night Skin |

