دلتنگی
یه نگاه کوتاه به ...
صدا زدی و دلم فرو ریخت ز نو این خسته تنم درد کشید از نو فریاد نزن ترانه در گوشم من دست بشستم ز دیدار از تو همیشه نوشتن برایم بهترین تسکین بوده و هست شاید دلیل لجاجتم در پنج سالگی برای نوشتن همین بود که میسر هم شد .در کودکی فکر می کردم زندگی چیزی نیست جز نوشتن اینکه پدر دارم مادر دارم و یک عرسک جدید و زیبا و یک دنیا خنده و حالا می بینم این واژه ها چقدر کم بودند کمتر از دستانم و فکر هایم و شاید آرزوهای دست نیافتنی اما .... اما امروز هم واژه ها زیاد هستند و سخت و هم اینکه سخت تر از آن نداشتن موضوع و اینکه ندیدن کسانی که دلت می خواهد قلمت را ببینند...آری اینجاست که کلمات گم می شوند در دستان من و در ک می کنم مهسایی نیستم به شکل بهار ها و تابستان های قبل و شاید همین دیروزهای نزدیک ..آن کسی نیستم که نه برایش مفهوم نداشت و در دل هر جواب منفی روزنه ای بود به خواسته اش و گفتن بله از دل یک نه غول مانند حالا شده باشد ساعت ها بدود ویا روی پا بایستد و.. ولی بالاخره به خواسته اش می رسید... حس می کنم خیلی تغییر کرده ام و از این تغییر دلم می گیرد و دلتنگ می شوم ..کجاست دخترک مو طلایی که دیگران همیشه از او می پرسیدند تو چطور با همه فرق داری در عین سادگی؟ و او به این تشبیه بی معنی می خندید و نمی فهمید آن روزها چه می گویند و امروز می فهمد.. می فهمم عزتمند بودنم را و ثابت قدمی بسیارم و...وحتی را راه رفتن استوارم که به قول مادربزرگ صدایشان از دور ترین نقطه هم پیدا بود که مال من است ونه امروزم که آهسته قدم بر می دارم و سبک و راه برایم فرقی ندارد که چپ باشد و یا راست و شاید مستقیم..آن روزها مسیرم پیدا بود و تازه چراغ هم گذاشته بودم که تاریک نباشد...دلتنگ مهسایی هستم که دوست داشت آنقدر زیر باران بهار بماند تا حسابی شکل موش آب کشید شود حتی شده به قیمت چند روز حبس در تخت خواب و قرص های رنگ وارنگ و یا اینکه لذت خوردن بستنی را زیر برف می دانست ...برایش در جمع دوستان عالی مقام و ادیب که دور میز جمع می شدند و پیپ های فرانسوی خوش نقش و نگار می کشیدند و سفارش قهوه ی تلخ می دادند مهم نبود اگر او بستنی با نقش توت فرنگی خوش رنگ سفارش بدهد و دیگران چپ چپ نگاهش کنند او خودش بود که از قهوه تلخ حالش بهم می خورد و خجالت نمی کشید اگر با برادرش سر اولین گیلاس باغ پدر بزرگ از درخت بالا برود و نداند حالا که گیلاس را چید چگونه پایین بیاید؟ اینجاست اوج دلتنگی ها اینکه چه طور از آرزوهایم دست کشیدم نشر کتابم نمایشگاه نقاشی پاره کردن بلیط های تائتر و هزاران چیز دیگر که شاید وجود یک علاقه از من کس دیگری ساخت نا آشنا شاید زمان زیادی را از دست دادم ولی ارزش داشت این علاقه بزرگترین اشتباه زندگی ام بود که هم راضی هستم و هم شیرین ترین و زیبا ترین بود ...آینده جلوی چشمان من است از تو می خواهم کمکم کنی می دانی که با تو هستم با تو ارسطوی جوان....
| Design By : Night Skin |
