دلتنگی
یه نگاه کوتاه به ...
از پشت این همه دلتنگی برایت نامه می نویسم ،شعر می گوییم و هذیانی تب آلود... از پشتِ این دود گرفته ِ پنجره های شهر جایی برایت نامه می نویسم نزدیک ماه ، دو قدم مانده به صدای چکاوک اینجا راه ها نزدیک است به خدا به ماه به خورشید به خودم ولی.. به تو دور است آنقد که فکر میکنم تو در سیاره ای دیگر اسیر هستی یا شاید آدرس خانه ات کهکشان دیگری باشد! هر وقت فکر می کنم که دوری می بینمت در دور دست ها ولی این بار که تکیه داده ام به اقاقیای کوچه ی بی کسی ام نمی بینمت ...شاید هوس قایم موشک کرده ای و خودت را به کوچه ی علی چپ زده ای!؟ اینجا حتی چشم های بینای من هم در سردی دلتنگی ام یخ زده و پلک بر هم نمی زند آخر چند درخت هست که منتظر بودم .. همین جا خیابان پایین ذهنت و بن بست بی انتهای قلبم ...نگاه که بیندازی دخترکی می بینی تکیه داده به درخت با موهای روشن و بلند و دستانی در هم قلاب و پاهایی که با سنگ ریزه ملودی می سازد..... یاد خاتون ِ کوچه بخیر .. عصر ها گل سرخ می داد رایگان به همه ی بی کسی هایم ..یادش خوش رهسپار دیار عشاق شد می گفت آنجا بیشتر گل سرخ خریدار ِچشم های منتظر است می خواستم این بار که آمد بگوییم خاتون نرو تو فقط نرو من تمام گلهایت را خریدارم به دلِ تنگم ولی او رفت دل عاشق رنگین تر بود انگار تا من ! خاتون و من و دلتنگی ...ظریفتر نگاه کنی دختری می بینی تکیه داده به سالهای درخت یادش بخیر هی از روی تمنا می خواهم بنویسم و خط خطی کنم اما حوصله ی درگیری کاغذ و قلم و بحث جوهر پراکنی را ندارم اینجاست که باز هم قلمم مجابم می کند که بنویسم..... خیلی وقت است به فاصله ی چند روز خورشیدی و بی ستاره که قافیه و وزن شعر های مخفی ام از دستم در رفته و تمام و کمال نمی توانم برای خودم مرثیه سرایی کنم ... چند روز هم هست که صدایم را ننداختم داخل حیاط تا آواز بخوانم برای اطلسی ها , برای در خت پرتقال و بهار نارنج و حتی برای گسی درخت خرمالو .. هی آواز بخوانم و هی مادر بگویید یواش تر و بی جهت و با جهت با باز شدن پنجره ای بی موقع تندی بدوم و بروم که نگویند دخترک پاره آجر به سرش خورده آواز خوانی برای درخت ها می کند .. نمی دانم شاید خورده و حواسم نیست از بس که گرم است این روزها دست می برم سمت خورشید که بگوییم ای بابا کمتر بدرخش کمتر برایمان گرما خواستار باش اما می بینم که می خندد و با زبان بی زبانی می گوید سرت به کار خودت گرم باشد نه به گرمای تابستان من انگار یادت رفته سال قبل و آن روزها را...راست می گفت خورشید خیلی به نزدیک بود و کم زحمت برای من نکشیده و انگار هنوز تبداربودن بی جهت و با جهتم را به یاد دارد ..مگر نه اینکه تابستان بود ومن سرخی گونه و نگاه تبدارم را به گردن او می انداختم و او هم فروتنی می کرد و چیزی که نمی گفت هیچ تازه شب ها هم به جزر و مد وجودم کمک می کرد حالا چرا باید از او گله کنم؟.... حالا یک سال از مرور کردن می گذره و می تونست این روزها سالگردش باشد که نشد اما چیزی که برایم عجیب هست امروز و دیشب و از آغاز تابستان هست اینکه من در تلاطمم , جزرو مد دارد وجودم, گونه هم مثل چشم هایم سرخ هست و در کل حال عجیبی دارم ! عاشق نیستم ! شاید فارغ ام ؟ ولی فارغ هم نیستم نه عاشق نه فارغ نه حتی درگیر.. پس دلیل این مواج بودن و تبخیر شدن اون هم از نوع تبخیر بلقوه چه چیز می تونه باشد جز اینکه یه چیزی هست و یه چیزی نیست ...کسی هست و کسی نیست اونکه هست منم و اونکه نیست نمی دانم تو هستی یا ...... تو یک حقیقت روشنی که میان دل من چند روزی به امانت هستی و درون قلبم به طپش های وجودم پاسخ از روی تمنا دادی و به یک شوق من چند روزه خنده می اندازی به لبم و چونان یک کودک آرزو داری تا برسد لبخندم به نگاه گرمت که پر از تازگی امروز است و به شوقی که پر از تصمیم است نه چونان تردید است
| Design By : Night Skin |
