تبليغاتX
دلتنگی


دلتنگی

یه نگاه کوتاه به ...





















رویاها این بار سیاه مطلق است....

 

حقیقتم را می گوییم من عاشقی بودم نه از دریچه دوربین و عکس ونه دیدار و خوردن عصرانه ای گرم

در یک روز برفی...

نه در جشن میلادم از او هدیه ای گرفته ام  ونه اجازه حضور برای جشن او را پیدا کردم ...

و او هرگز از وجود من با خبر نشد هرگز ندید  که من او را مشتاقانه در فاصله ی کمتر از یک چشم می بینم

هر چه بود همین بود که او بیاید در کلمه و واژه و من بنشینم از واژها جوهر پراکنی کنم و دفترم پاک بود

از راهنمایی های او که من هرگز فرصت دیدار دو نفره را نداشتم ...هرگز جای وجودش در پیکرم نبود

هرگز دستانم برای لحظه به او نرسید ...هرگز از یک جام با هم چیزی ننوشیدیم در یک اتاق هم با هم نبودیم تا تنهایی آغوشش را باز کند برای همراهی ....

هیچ روز من برای او حریر سبز نپوشیدم که چرخی بزنم و تاب دهم وجودم را به چشمانش

هرگز مرا وا نداشت که از روی التهابم به او ابراز علاقه کنم ..نگذاشت صدایم را حتی صدایم را به کوچه باغ احساسش برسانم ..هرگز زنگی به تلفنم از طرف او نبود که مست شوم از حضور حتی کلامش

هرگز فرصت نداشت تا باهم باران را معنا کنیم و خدا را لمس

هرگز کنار ساحلی نبودیم که بچه شویم و خانه شنی بسازیم درون قلبی بزرگ...

هرگز بوسه هایش به صورتم نرسید....با این حال من می خواستمش برای خودم تا همیشه خدا نگذاشت

هرگز نگذاشت و حصار ها آمد که من این طرف باشم و او آن طرف تر برای همین هم کنار آمدم به سختی مردن ولی حالا زنده ام ...گفته بودند که می میرم ولی وجودم در آیینه حرفشان را رد می کند

حالا او برای توست با دستانی پاک تر از هر چه سپید در دنیاست و قلبی سبز از جوانه وجود تو

خیالت راحت باشد که تمام هرگز هایم چیزی نبود جز حقیقت که قسم به همان خدای بالا سر

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:49 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin