تبليغاتX
دلتنگی


دلتنگی

یه نگاه کوتاه به ...





















 

تمام این روزها و مچاله شدن کاغذ های خط خورده لابه لایه ی انگشتانم جرئتی داد تا برایت بنویسم

بگویم چقدر دلتنگت شده ام و برای سلام گفتنت  منتظر  تمام این لحظه ها می خواستم به خودم دروغ بگوییم که

بدون تو هم می توانم شاد بودن را لمس کنم یا به انگیزه ی  چندین نفر دیگر خواستم خودم را گمراه کنم میان این همه دست برای تکیه دادن …اما نمی شد کشش وجود تو  و خاطره هایت دستانم را یخ زده می کرد و چشم هایم را بی روح من از میان تمام کوچه های دلدادگی گذشتم بدون اینکه حتی نگاهی از روی کنجکاوی بیندازم ...

نه جمع شدن مشکلاتت و نه ده روز ده روز سلام کردن هایت هیچ کدام نگذاشت لحظه ای به وجودم و احساسم شک کنم به اینکه آدم های حاضری هستند و من دیوانه وار مشتاق یک غایب به اینکه کسی چه می داند شاید کنار تو یک دوست زیبا با چشمانی درشت و موهایی پریشان هر لحظه می چرخد  یا ذهن تو درگیر خانه ات و کارهایت گیج

می خورد و یا شاید از سر شادی هایت گیلاسی پر و خالی می شود...اما من حس می کنم تو را آنقدر شفاف که هیچ

نوری قدرت شکسته شدنش را ندارد حس میکنم میان این همه روزمره گی هایت یک جا هایی و یک لحظه به

اندازه پلک بر هم زدنی فکر می کنی به من و شاید به طور اتفاقی دلتنگم شوی .. همین برای من بس است  تو عادت روزها و شب هایم نیستی که اگر یک روز نباشی من افسرده بشم و چهار روز دیگر فراموشت کنم

درست که سخت است خیلی سخت و تو نا خواسته من را اذیت می کنی با اینکه  دلت نمی خواهد یا حتی متوجه ی این رنجش های گاه تلخ و گاه شیرین نشوی اما باز من مشتاقانه به رسم قدیم کنارت هستم تا آنجا و نا کجا آباد ذهنت ...گاهی  فکر میکنم دلیل این همه از دور کنار من بودنت چیزی نباشد جز حس ناخوشایند تو از وابستگی

بعد از این همه سال ورق زدن روحیات و اخلاقت  می دانم از عادت بودن و وابستگی همیشه خدا فاصله گرفتی

اما اگر من و تو هستیم نه به خاطر وابسته بودن ها و عادت های همیشگی ایست و نه از سر سرگرمی یک جایی

از زندگی ات و سرمشق هایی که به تو داده شده و همین طور به من هم اسم تو هست و هم اسم من و یک اشتراک به این کوچکی یک دنیا می شود به بزرگی تو که گم شده ای میان شهر هایش...

من به خاطر تو مغرور شده ام به خودم و احساسم و این سرکشی عجیب درونم می بالم از اینکه تو را دارم و تو نمی خواهی که مداد های رنگی ات را روی ترسیم چهره ی سیاه و سفید من سایه بزنی می درخشم از اینکه هستی ولی نمی خواهی حضورت را ببینم و روزها را جا به جا می کنی تا برخورد نگاه همان نشود که دیرسالی اتفاق افتاد

نا خود آگاه لبخند می زنم ..نگاه کن ببین من به سادگی هر چه هست تو را می شناسمت می توانم ساعت ها رو به رویت بنشینم و از تک تک وجودت  و حتی ناشنا س ترین ها برایت حرف بزنم پس به من نگو نگرانت نباشم و تمام مدت این پنج سال گذشته من نگرانت بودم حتی نگران گام هایی که بر می داشتی و امروز شاید نگرانیم خودش را شکل دلهره از تصادفت نشان داده ... می خواهم خیلی برایت بنویسم اما می دانم زمان برای تو خیلی زود می گذرد

و وقت زیادی برای پریشان گویی هایم نداری و اینجا نمی شود خیلی از حرف ها را گفت پس از تو می خواهم

مهربان تر باشی با خاطرات من ... من همیشه منتظر تو هستم همیشه......

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:5 توسط مهسا| |

 

اینجا اذان به افق چشم های توست...

 

خدایا دست هایم سوی تو کشیده شده برای او و برای همه قلب هایی که نور تو در آن است خدای خوب من ..نه

خدای خوب ما چشم هایی لبریز از اشک در انتظار دیدن دست های مهربان توست برای قطره ای جاری شدن...

من تمام را ه ها را خط زده ام که بیایی که بیایم کنارت بنشینم و از تو بخواهم صدایم را با مهربانی ات بشنوی ...خدایا عزیزترین من در میان ذهن و دلش تشویش موج می زد ، غمگین بود و ته صدایش در کلام نگران ..خدایا من می دانم و تو زودتر از من می دانستی که او درگیر است ؛او را دریاب ! می دانم دست هایش تو را می طلبد برای یاری دست هایش را بگیر خدایا حرف هایش را گوش کن مثل تمام سال های من که حرف های تو را گوش کردم ...

خدایا به اندازه آبرویم و به اندازه ی قطره نیک در دنیای رو سیه ام او را دریاب ، به او قدرت و توانی بده که یاد تو آرامش کند ...

خدایا من می بوسم رویت را از همین زمین خاکی و با همین جان پر گناه می بوسمت برای اینکه او را کمک کنی...نذر کرده ام برای تبسمش بگذار بخندد من برایت ختم می خوانم ...

خدایا لحظه ای نشده که صدایت بزنم و تو در کنارم نباشی این بار صدایت می زنم برو به سمت او ، من قلبم گرفته است .. برو دست بگذار به روی شانه اش بگذار بداند خدایی دارد که هیچ مشکلی بزرگتر از او نیست

خدایا مثل روزهای سخت من که به دادم رسیدی برو و به او کمک کن نه به خاطر من و دعاهایم نه

به خاطر اینکه او هیچ کس را ندارد به مهربانی و بزرگی تو.....کمکش کن!!

 

                                                               اینجا سلام می دهم اذانم را به افق لبخندت

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 13:55 توسط مهسا| |

 

هرگز نخواستم که بگويم تورا چه قدر

عاشق شدم؟ چه وقت؟چگونه؟ چرا؟ چه قدر؟!

هرگز نخواستم که بگويم نگاه تو

از ابتداي ساده اين ماجرا چه قدر ـ

من را شکست،ساخت،شکست و دوباره ساخت!

من را چرا شکست؟ چرا ساخت؟ يا چه قدر...؟

هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولي

عادت نبود حسي از آن ابتدا چه قدر

مانند پيچکي که بپيچد به روح من

ريشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چه قدر ـ

تقدير را به نفع تو تغيير مي دهند

اينجا فرشته ها که بداني خدا چه قدر ـ

خوبست با تو،با همه بي وفائيت

قلبم گرفته است،نپرس از کجا؟ چه قدر؟!

قلبم گرفته است،سرم گيج مي رود

هرگز نخواستم که بداني تو را چه قدر...

 

به بهانه نبودنت ..و چقدر سخت است بی تو تمرین کنم صبوری را

بیا به خاطر خدا هم که شده!!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 17:34 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin