تبليغاتX
دلتنگی


دلتنگی

یه نگاه کوتاه به ...





















 

همیشه نوشته هایم برای تو بود امروز چندمین روزی ایست که بی تو نشسته ام 18روز می گذرد از سلام کوتاهت و فردا که بیاید پنج کادو که هنوز در جعبه چوبی ایست دست نخورده مانده و من دیوانه باز هم هدیه دارم برای تو شش سال گذشت از هر سال هدیه خریدن برای روز عشق که فرقی هم ندارد ولتاین باشد یا سپندارمزدگان مهم بودن برای لبخند دوباره عزیزی ایست داشتم می گفتم شش سال یعنی شش باربهار بی تو گرما خوردن بی تو خزان بی تو و زمستانی که باز هم بی تو آدم برفی ساخت.. آدمک قلب من ارسطوی جوان من قلب من تمام این مدت برای تو خواند بدون اینکه تکراری شوی هر روز برایم تازه می شدی و من برای عزیزی که بی هیچ عادتی درون قلبم جا خوش کرده مشتاق تر ...

از چه می روی به دنبال نگاه آشنا که هستی ؟درون قلب کوچک و وسیع ات چه شده که نگاه های این همه سال من اثری سبز نداشت یا اگر داشت چرا جوانه نمی زند این بودن تو به من نگاه کن درخت تنومدی از لحظه هایت در وجودم ریشه دواند و می رود در مغز استخوانم ...من اگر قول بدهم دست هایت را سرد  نکنم و قلبت را تنها نگذارم سرت را پایین می آوری برای بوسه ام ؟

سهم من از بودن با تو همه نبودن ها ست .. حساب سر انگشتی که کنم یکسال هم مدوام کنار هم نبودیم

اما من قانع ام با تمام حس وسیع ام به تو نمی دانم چرا باید تورا بخواهم و دوست داشته باشم تو را توئی که دوری ات تمام لحظه های سخت و قشنگ من شد و به حرمت نفس هایت که کیلومتر ها از من دور است زنده می شوم خودت خوب می دانی نه خیالم جای دیگری ایست نه دستم در دست کس دیگر چه کنم تو برایم همه چیز هستی .. مادام از خودم و تقویم و خدا می پرسم که خواب من تعبیر می شود و تو بهار امسال کنار من هستی حتی اگر به دقیقه بکشد ؟ ولی ..ولی نمی دانم چرا جرئت ندارم که از تو بپرسم

می ترسم بروی از دستم مثل خواب قشنگ که می دانی ساعت همین لحظه زنگ می خورد اما باز امید داری ! من می ترسم از ثانیه از دقیقه  از ساعت از تو نمی ترسم اما.. آشنا با تو در کنار تو قرار گرفتن رویا نیست اما سخت است شاید به جا پنج سال بشود ده سال پانزده سال و یا بیشتر .. زمان چه اهمیت دارد وقتی قرار باشد روزی تو را ببینم ...خواستم بگویم اگر سکوت کردم و هر لحظه سلام نمی گوییم نه اینکه تو را یادم رفته تو مثل نفس کشیدن هستی هرگز از یادم نمی روی اما خیال می کنم اگر از دور نگاهت کنم تو سبک تری و من مشتاقانه مثل همیشه کنار این قاب شیشه ای نگاه می کنم که از تو حتی نقطه ای برسد  من پرواز کنم .. همیشه نگاه من کنار اسم توست و تمام مدت به تو فکر میکنم به پلک زدنت خندیدنت  درهم رفتن ابروانت  گام هایی که بر می داری بی تفاوت نیستم حتی به نفسی که می کشی...

خدا خدا می کنم روزی ای جوانه نگاه من به اندازه سر سوزنی در قلب مهربانت اثر کند و حداقل نهال بشود درخت نخواستم .. مرحمت کن جانانه بیا هم این لحظه و هم بهار

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:10 توسط مهسا| |

 

گاهی فکر میکنم

درون قلبم پر از مواد مذاب شده !

از بس که دلم سوخته

هنوز به رفتن امروزت نگاه می کنم

باز برای دلتنگی ام صبر نکردی

کجا می روی وقتی هنوز نبوسیدم تو را؟

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:21 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin