دلتنگی
یه نگاه کوتاه به ...
ساعت دو نیمه شب است .. کنار پنجره نیمه باز با سکوت شب دوباره دست هایم آدم نوشتن از توست شاید روزی این نوشته ها را از دفترم کندم و گذاشتم کنار حروفی که هیچ قلمی برای نوشتنش به کار نرفته امشب ذهنم پریشان تر از هر لحظه ای است ..گاهی فکر می کنم اگر من را یک دهم آنچه که قلبم پذیرایت هست بودی چه می شد! شک می کنم گاهی به اینکه با این احساسات لطیفت تو اراده می کنی که فکر کنی یا عقلت مجال هر چیز را از تو گرفته ...بار ها از خودم دلیل این همه محتاطت بودنت را پرسیده ام .. اینکه آهسته قدم بر می داری و گاهی حتی می گذاری از دستت بروند چیز هایی که دوست داری چون عقل مجالی برای بیان احساست نگذاشته .. شاید مقصر من نیستم .. شاید بهار ها و سارا ها و بقیه ای بودند که قدر احساست را ندانستن و تو امروز فکر می کنی اگر کمی مصمم تر بودی این چنین نبود .. شاید حس می کردی نباید وابسته می شدی و به راحتی آنچه قلبت می گفت بیان نمی کردی ولی ارسطوی جوان باور کن من در هیچ یک از اتفاقاتی که افتاده یا شاید تراوش ذهن پریشان من در یک درگیری ذهنی هست مقصر نبوده ام من هیچ جایی نداشتم وقتی تو با آنها خندیدی حتی وقتی که قهر کردی یا آنها را رها کردی من اصلا نقشی نداشتم با همه این ها باز هم می گوییم این ایده ذهن پریشان من هست در این سکوت یکدست که گاهی فکر میکنم رابطه ات با من چکیده ای شده از همه تجربه هایت که پیش آمده و یا ممکن بود پیش بیاید و گرنه دلیلی نداشت که چیزی که یکبار چندین سال قبل از تو تقاضا کردم و این بار هم گفتم اول بگویی حتما و بعد فکر کنی امکانش هست باز هم درگیر بشوی و از من دلجویی کنی که عقل معاشگرت فرصت بیان احساس را گرفت ... تو شجاع تر از آنچه بودی که می دیدمت پس ترسی در کار نبود اگر صدای من می پیچد در گوش تو و طنین صدای تو در جان من همیشه حرف هایت را گوش کرده بودم و اگر نمی خواستی به مراتب برایم سبک تر بود تا انچه که یک دست یه قلب باشد و یک دست به صدایی که قرار است برسد.. حالا این وسط مانده آنچه که از تو بر من می رود و مقاومت عجیبی که در خودم از بودن و نبودنت پیش آمد آن چند وقت پیش را به یاد داری که قلبم می گرفت و سرخ و کبود و لرزه دار می شدم ؟ همان روزها یاد گرفتم برای داشتنت حتی اگر لحظه ای باشد باید قوی باشم چون گذشته و کمک کنم به خودم چون می دانستم دوست داشتنی که در بیشتر موارد به یک نفر ختم می شود هم اراده آهنین می خواهد هم دل صبور و پر طاقتی که در یک ابعاد وسیع محکم جای بگیرد و یاد گرفتم هر لحظه ممکن است از تو یک خبربشنوم در حد یک سکته قلبی!! همیشه در لحظه ای آدم انتظار هر چه که باشد را می کشد جز آنچه به ذهنش خطور نمی کند و تو دقیقا می شوی مصداق همان کار نشده ! چه کنم برای همین رفتارت هست که هر چه می کشم رنگی از آب در میاید و جالب اینکه دلگیر شدنم هم برای همان چند ساعت یا خیلی زیاد باشد برای چند روز است ... شاید من زیاد دیوانه تو شدم و یا تو از عالم دیگر مامور شدی مرا به خودم بشناسی و غوغایی راه بیندازی دیدنی اما اگر این طور باشد پس چرا وعده داده شده ی من هستی از طرف خدای خوبم؟ آنقدر علامت سوال بعضی وقت ها در رابطه با تو پیش میاید که اصل سوال فراموش می شود و تبدیل می شود به یک تابلو رنگی که تازه بعد از تمام شدنش هر چه فکر می کنم نمی فهمم ربطش به تو چیست ببین ارسطوی من قضیه اصلا پیچیده نشده فقط ذهن من انگار امشب چیزهایی می گویید که خیلی دلم می خواهد بخوانی و فکر کنی اما باور کن بیشتر این حرف ها را هم نمی دانم از کجای مغزم کشیده ام بیرون ....امیدوار هیچ دلیلی لابه لای حرف هایم برای ناراحت شدن پیدا نکنی چون خودت خوب می دانی چقدر دوستت دارم! (برگی از نوشته هایم در دفتر شخصی ام بهار 88) دلم چند روزی هست که پر می زند برای تو و بودنت شاید هوس بوسه و کلمه کرده... یادم باشد امشب که نسیم آمد پیغامم را بدهم به او شاید برسد به دستت... تو آغاز می شوی و من از آسمان به دنیا آمدنت را نگاه می کنم....... امروز برای من همه چیز است چون تو آمدی از همان دریچه نگاه خداوند تو آمدی کنار همین مردم خاکی دنیا, آمدی که بشوی همه چیزمن .. مرد اردیبهشتی ام روزهای زیادی را کنار تقویم شمارش کردم که برسم به لحظه ی آمدنت به اینکه جشن بگیرم روز میلادت را در کنار تکیه ای از قلب پر انتظارم اما باز بدون حضور تو امروز چندمین ثانیه است از بودنت در تمامی لحظات من کدام بار تو متولد شدی در قلب من ,احساس من و کجا بود ,کجا جا مانده بود شمع ها و کیکی و شا خه گلی که به مناسبت چندمین نبودنت در جشنی که برایت گرفتم!... من خسته نیستم از نبودنت دلتنگ چرا وقتی می بینم شمع ها هست و نوری که تاب می خورد از آنها روی چهره ام و هدیه ای ناتمام دلتنگ می شوم وقتی می بینم تو نیستی برای شیرینی این لحظه ها زبانم تلخ می شودیا وقتی می سوزد گلوییم از بغض نبودنت در این روز و اینجا وقتی نمی توانم با چشم هایم بگوییم چقدر خوشحال هستم برای آمدن دوباره ات برای اینکه یکسال دیگر نگاهت و رفتارت مردانه تر شده خب نمکین می شود گوشه چشمم عزیز... به جای حضور گرمت ای همه چیز من ,ای کسی که دوست دارم روزی برسد که جای همه نقطه چین ها و استعاره ها نامت را جاری کنم تا همه بدانند چقدر احساسم پایند چیزی است چون اسم تو یک بار دیگر مثل چندین سال قبل بی تو امروز را جشن می گیرم بی تو اما در کنار قلبی که مشتاق از توست خداوند را برای نعمت بزرگی چون تو شکرگزار می شوم و حمدش را می گوییم و کنار آن طول عمری می خواهم پر از شرافت و انسانیت,پر از خالی هر چه بد روزگار است و لبریز از شوق وصال....
| Design By : Night Skin |

