تبليغاتX
دلتنگی


دلتنگی

یه نگاه کوتاه به ...





















 

این روزها مادران سرزمین من سیاه پوش عزیزان خودشان هستند...سنگ فرش های خیابان

بوی خون می دهد بوی باروت...و منی که نه بچه ی دوران انقلاب بوده ام ونه جنگ را دیدم

برایم نا مفهوم هست این کار ها شاید آن روز که تصمیم گرفتم برگه ام را سفید بیندازم قلبم

گواه این لحظه ها را می داد حالم بد است از هر چه موچ بند سبز و پرچم ایران است بیزار

شده ام نه موسوی می خواهم و نه احمدی نژاد ها من آرامش می خواهم دلم می خواهد

شب هنگام که نشسته ام و  پایم را پشت پای دیگرم انداختم تنم نلرزد که الان بعد از این

الله اکبر کدام شیشه باز شکسته می شود .. من امنیت می خواهم که سنگ های صیقل

داده شده خوش تراش که انگار از قبل آماده شده بودند به سر و دستم نخورد...این چیز

زیادی ایست !؟ به خداوندی خدا صورتم کبود است از آن شب که به پادگان برادرم حمله کردند

کمرم از این همه استرس صاف نمی شود من دلم به حال مادرم می سوزد و کباب است

وقتی خودی ها روی برادر سربازم قد علم کردند و بازویش را خونین کردند

شما مردم کدام ملت هستیدید؟ این چنین به جان هم افتاده اید یک غیر نظامی از کجا

اسلحه نظامی دارد ؟ آقایان به ظاهر سبز پوش اشتباه گرفته اید تفنگ شکاری برای خیابان

نیست ! این ماشین های آخرین مدل ۲۰۰۹ بی پلاک یک شبه از کجا آمده  با زنجیر یدک؟برای آزادی 

ایران فحش ناموس می دهید ؟ تو اصلا می دانی دیکتاتور را چه طور می نویسند و یا تو که

خیلی ادعا فهم داری و می گویی دموکراسی اسلامی پا برجاست نگران نباشید  می دانی

مفهومش یعنی چه؟ خجالت بکشید  اینقدر داغ نگذارید به دل مردم

 اینجا ایران است این مردم ایرانی هستند خانه خدا را آتش می کشید مگر دین ندارید

دین هم ندارید آزاده باشید... به فکر خودتان نیستید به حال آن مادر و پدر بیچاره باشید

آن ها که گناه نکردند که ذهن شما شست و شو داده شده و فکر کرده اید می توانید

این طور این شکل نظام را برگردانید اگر به این آسانی بود چرا این همه شهید  این همه

مجروح و شیمیایی ! کم نبودند بچه هایی که اصلا پدر شهید خود را ندیدند  کم نبودند مادرانی

که چشم هایشان به در خشک شد بلکه یک تکه پیراهن و پلاک  بیاوردند تازه خیلی ها هم

اجل مهلت آن را هم نداد  فردایی در کار هست که باید جوابگوی ان خون ها باشید  محضری

هست برای رسوایی شما از توی دولت مرد گرفته تا تو پسرک که شعور نداری و اتوبوس

آتش می زنی و بعد به علامت افتخار آمیز شصت مکرم را بالا می آوری !!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:54 توسط مهسا| |

 

 

سلام

 

تو که میایی هر بار خیال می کنم خبر آمدنت را به گوشم می رسانی اما می بینم باز با کلمه هایت مرا انگار نا خواسته دعوت به صبر و تحمل می کنی این چند روز که نبوده داشتم تمام فکر می کردم چطور با همه این

کیلومتر های وحشتناک دوری کنار بیایم و راهی را انتخاب کنم برای آمدن خودم به کنار تو به فکر سفر افتاده ام اما راه دور آشنا می طلبد می ترسم بیایم به شهر تو و مرا هیچ دوستی و چشمی منتظر به استقبال که هیچ به بدرقه هم نیامده باشد دارم کنار همین فکر ها با تو نجوا می کنم پس نگو گاه و بی گاه

می آییم من هستم و برای تو مینویسم روزی شاید ده بار اما این صفحه مجازی نمی گذارد آن طور که مایلم پاسخگوی دلتنگی ها باشم .. بعضی وقت ها دلم برای صمیمتی که در آن از ادبیات سجع دار و

قافیه دار خبری نبود دلتنگ میشود و به عادت قدیم با اینکه می دانم وقتش را نداری که برایم باز سطر سطر بنویسی می روم آن صندوق پر خاطره را نگاه می کنم بلکه شاید از تو سراغی باشد اما ....

همین حالا هم دلخوش به این سلام های شاعرانه ات هستم که مرا لبریز از شوق حضورت می کند

ارسطوی من تو آدم سختی هستی در پس آن نگاه مهربان و قلب پر احساست و کمی عجیب می توانی

ظاهر شوی و خبر یک انفجار را در ذهن من بدهی یا سکوت  کنی و مرا دچار هزار ایهام در جملاتت

بعضی وقت ها خیال می کنم ادیبات تو را بهتر می توانست جهانی کند از بس که ذهنت را روان می کنی

در قاب خوش کلمات اما می دانی چیست بعضی وقت ها آرزو می کنم همین طور که شعر می گویی یا

شیوا می نویسی بمانی و هیچ وقت عقلت در تصمیم هایت مدخلیت پیدا نکند! این عاقل بودن تو گاهی

چنان حرص مرا در می آورد که به آن بالایی می گوییم این همه انسان هستت که عقلی برای عاقل بودن ندارد چه می شد خدای خوبم که این هم فقط چند لحظه یک نفر از آن ها بود البته باری هیچ کار خداوند

بی حکمت نیست این عاقل بودن تو هم روزی بر من حکمتش آشکار می شود البته اگر خداوند عمر

نوح نبی را به من بدهد ...

و اما اینکه مهربان همیشگی قلب من  مهسای تو از روزی ترس دارد که تو عزیز دل شرمنده قلب خودت

بشوی آن وقت که دیگر نه مهسایی هست و نه مهسا های دیگری که بتوانند برایت آرامش و شادی

ارمغان بیاورند یه لحظه فکر نکنی قصد رفتن دارم نه هرگز من و تو درگیر خاطره مشترکی هستیم در تمام

روزهای گرم تابستان و برف ریزان زمستان و هیچ وقت نمی توانم دوری از تو تحمل کنم قلب من به لتنگر

نبودت تکه تکه می شود فقط می خواهم برایت بگویم من نمی خواهم دست هایت بلرزد و شرمنده من  بشوی خاطر تو بزرگترین سایه ایست که روی دیوار قلبم کشیده شده ... تو بزرگی  و بزرگتر و من

شرمنده هستم اگر دوستت دارم اگر قلب کوچکم دلش می خواهد هر روز ازتو سلامی داشته باشد و بوسه ای

پس بزرگ باش برای همیشه در خاطر من ... منتظر بوسه ات هستم صورتم جای گرم دستهایت را می طلبد......

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:50 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin