تبليغاتX
دلتنگی


دلتنگی

یه نگاه کوتاه به ...





















 

می گویند غربت سخت هست ..تحمل کردنش ٬بی آشنا بودنش ..

اما وقتی من به تلخی بعضی روزهایِ آشنایش فکر میکنم

تلخی غربت را از یاد می برم

برای رسیدن به او چند قدم بیشتر نمانده ...

خدا کند این خاک زمین گیرم نکند...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:3 توسط مهسا| |

 

 

یک روزی می گفت خودت خوب می دانی چقدر دوستت دارم

آن روزها شمارش نداشت

امروز اما ..یک ..دو ..سه ..چهار .. پنج...

به صد می رسد !؟

دنیا را می بینی عشق را هم شمارش دار می کند

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:42 توسط مهسا| |

 

همین دیروز دم غروب یادت افتادم آه کشیدم ....

صدای مادربزرگ توی گوشم زنگ خورد ...آه نکش دخترم ٬ وقت و بی وقت دارد 

دیدی یک وقت گرفت برای کسی...

نگران نباش مادر بزرگ مرغ آمین این طرف ها نمی آید!

.

.

.

دل من حساب ٬کتاب سرش می شود....

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 13:4 توسط مهسا| |

 

یک وقت هایی آدم حس می کند سوختن را ٬ ذوب شدن را

و آن لحظه ای هست که سمت چپ سینه ات همان قسمت که ضربان دارد

بد جور شعله می کشد

ومن ۶ روز است که می سوزم ....

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 12:56 توسط مهسا| |

 

سکوت کردم ‌‌، سکوت می کنم ...

نامهربانی ات این روزها بد جور روی سرم آوار شده مهربان!

ترسم از خرابی نیست...از این است نکند راه من را گم کنی

 

 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:45 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin