تبليغاتX
دلتنگی


دلتنگی

یه نگاه کوتاه به ...





















 

اینجا کنار پنجره منتظر می مانم بی تو

تا آنجا ....

آنجا که دست هایت را برایم تکان دهی

تو فکر کن بشود صد سال ...من ماه پیشونی باقی می مانم

نه از خدا ..نه از تو ...و نه از هوا خسته نمی شوم

 من ماه پیشونیِ پشت پنجره باقی می مانم...

مطمئن باش!

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:40 توسط مهسا| |

 

بیشتر از بیست روز است که که غیر سوختن ، غیر از ساختن ، غیر از سکوت

حرف ها می شنوم سوختنی .. تا مغز استخوان می رود و چنان تاثیری می گذارد که سرم

انگار در حال منفجر شدن است از دردش ... نمی دانم این پیغام های بی نام که همه چیز تو را

انگار می داند از طرف واقعا دوست عزیزتر از جانت هست و معشوقه زیبایت  و یا اینکه کار

خودت هست .. هرچه باشد دیگر فرق نمی کند تمام این حرف ها و یا رفتار تو چنان شکستی

 به وجود آورد که آه ها سر دادم دیدنی  مطمئن باش  نمی گذردم از تو خیالت جمع باشد

که یک دل شکسته که خدا می داند به چه خونی گذشت دنباله رو  تو هست  هر بار آه

می کشم حواست باشد که خاکستر نشوی دل شکسته پیش خدا جواب می دهد که اگر این

نباشد دیگر خدا را هم به خدایی قبول ندارم به خدای تو که بعضی وقت ها از خدای من

قوی تر است  ، از خدای من انگار مهربان تر است ...

مگر من چه می خواستم ... ارسطو جوان  می بینم روزی را که یک ،یک با هم مساوی

می شویم  هر چقدر که یک کوه بلند باشد  هر چقدر که سختی داشته باشد بالاخره

سراشیبی دارد من نوک قله هستم برای آسودگی اما روزهای سختی برای تو می بینم

آن قدر دوستت دارم که برایت آرزو های بد کنم از خوبی گذشته است نگذاشتی  و ندیدی

هر چه خوبی بود خواستم اما به پشیزی ارزش ندادی  .. قدر دوست داشتن خالصم را

ندانستی فکر کردی همیشه هستم همیشه راهی برای آزار من هست و بعد به یک اعتراف

من هم می گذرم .. شاید دیروز این طور بود اما با آن همه پیغام تهدید و غیره جایی دیگری

نمانده می خواهم مثل خودت باشم ببین خوب هست بی تفاوت بی احساس...

دوست داشتنم می خواهم سطحی باشد با چندین نفر در آن واحد بخندم و دروغ بگویم

که دوستشان دارم در یک کلام می خواهم بد باشم .. مثل تو .. تمام آن پیغام های بی نام

که فکر نمی کنم تو از آنها بی اطلاع باشی  به من ثابت کرد نه تنها لاف دوست داشتن من را

می زدی بلکه خیالت و قلبت جای دیگری بود .. به روح رسول الله نمی گذردم از تو قلبم

آرام نمی شود اگر نبینم روزگار تو را  در ساعتی مثل روزهای من مثل دقایق من

دادرس من خداست ،عدالت من خداست تو را به دست او می دهد قلبم را می گذارم وسط

موهایم را پریشان می کنم دست به آسمان می گیرم به عرشش قسم میدهم  که فقط او

را می دانم آگاه به دل سوخته ام ،به حرف هایی که به من زدند و توهین هایی که فقط و فقط

به خاطر دوست داشتن تو از آن هایی شنیدم که می گویند دوست دار تو هستند  مطمئن

باش که اگر توهینشان به من بود فقط  لحظه ای این چیز هارا به تو نمی گفتم اما طاقت ندارم

به حریم خانه ام به چادر مادرم کسی ذره ای حتی نگاه با مقصود کند  چه رسد به ....

و یک چیز دیگر هر کجای دنیا باشی هر نقطه ای باشی دارم میام تا پیدایت کنم تا یک سوال

بپرسم و برم .....

این است حادثه دوست داشتن شکستنی در راه است  گوش نکن از جاده صدایی نمی آید

از آن بالاست ..با این همه بد کردن به من اگر روزی مثل من شدی اگر شکستند تو را ،اگر

قلبت را زیر پا گذاشتند ..اگر ندانستند ارزش عشقت را من همین جایم کنار همین دری

که از درد سینه تکیه داده ام تا سقوط نکنم ..

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:0 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin