تبليغاتX
دلتنگی


دلتنگی

یه نگاه کوتاه به ...





















 

پنج سال گذشت..

همین چند روز پیش ...۲۶شهریور بود ..هوا مثل این روزها ابری نبود بارانی هم نبود خورشید با تمام

وجودش داشت آخرین نفس های تابستان را نمایش میداد..آمدی و شدی هر آنچه که نبود در اطرافم

با همه ی وجودم قلب دست نخورده ام را پیشکش کردم اما هنوز بعد از گذر این سالها تو

ندیدی ..نشنیدی من را فقط خواستی اما در مدت کوتاهی برای چند دقیقه یا ساعتی برای رفع خستگی

برای لحظه ای خندیدن  و یا شعر خواندن برای بحث کردن ...برای همه چیز خواستی اما فقط جمع

که ببندی میشود برای زنگ تفریح! نه دوست داشتن

جاده صاف بود  خشک بود  تنها بودی یعنی این طور به من گفتی که تنها هستم که این و آن بودند قبلا

اما باز همسفر نشدی به تو گفتم همین چند وقت پیش خواهشت کردم که حداقل کنار جاده بایست

من میای دنبالت اما باز نخواستی تا کلام این پیش می آمد که من خودم به سراغت می آیم غیب

میشدی نمی آمدی خبری از تو نمی شد .. خوب می دانستی نگرانی من می تواند سنگی باشد

روی خواستی قلبی ام...

این روزها که تقویم را ورق میزنم با خودم فکر می کنم چقدر نسبت به روزهای قبل به تمام

۲۶های شهریور سال های قبل چقدر از تو خالی ام!!! گاهی حتی حس میکنم نسبت به تو خنثی

شده ام  حتی تصورش را هم نمی کردم روزی دوست داشتنم نتیجه معکوس داشته باشد

ببین ....اصلا نمی خواهم گلایه کنم هم کارم از گلایه گذشته هم سردردم حوصله ام گرفته

فقط خواستم بگوییم این ۲۶شهریور هم گذشت مطمئن بودم که یادت نیست چون دلیلی نداشت

که یادت باشد آدم ها  و روزهای مهمشان برای کسی یادآور میشود که دوستدارشان باشند

از امروز دیگر نمی گوییم بیا تا ببینمت دیگر خواهش نمی کنم   خودت خواستی می توانی همین

گوشه کنار ها من را ببینی یا شاید با داشتن آدرست خودم روزی آمدم  و دستم را جلو آوردم برای

معرفی امیدوارم جا نخوری ..دیر و زودش را هم نمی دانم هر وقت توانستم این غرور را راضی کنم

برای شکستنش آن روز است

و اما کلام امروزم

به خاطر همه این روزها که من عاشق بودم و تو فارغ :

پنج ساله بودن عشق یک طرفه ام مبارک!

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:31 توسط مهسا| |

 

بهترین خبر دعا را اگر بشنوی قلبت شاد می شود اما

وقتی خوشحالی پدر را ببینی و آغوش گرمش را برای عرض تبریک به خودت

قلبت که هیچ روحت شاد می شود ...

خدایا امروز بهترین روز من بود .. یک اتفاق بزرگ در زندگی ام  با طعم خوب لطف تو

سپاس گذاریم از درگاهت را توانی نیست برای ابراز

شکرت خدا...شکرت

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 13:16 توسط مهسا| |

 

 

شهریور که می آید غم ها یکباره به سراغ دل نازکم میایند..و هجومی دارند که بارها فکر کردم

هرگز از فشار  سنگینش بیرون نخواهم آمد و این فکر چنان سخت می شود که

هرچه خیال امید دار بافته بودم ام ناگاه نابود میشود ...همین روزهای شهریور تو را به من داد

و تو ..و تو کمی غم دادی و خدا غم داد به من سنگین ...امسال به یک مو بندم امید دارم و یا

شاید بهتر دلم رویایی می خواهد که تو شادم کنی مگر تحمل کردن چقدر می تواند آستانه اش

زیاد باشد و طبع صبر بالا..بارها تو را خواستم کنار همه غم ها با وجود همه ی خندهایی که

می دانم اگر نباشی و نیایی هیچ وقت از اعماق وجودم نخواهند بود من تو را که داشته باشم

دنیا به نظرم چیز با ارزشی نیست ...خواستم ننویسم خواستم دلتنگی را مهر و موم کنم

خواستم به اشاره یک دکمه گم بشوم  محو بشم نباشم و ننویسم ...اما هجوم تو که می آید

فرقی ندارد خواب باشم یا بیدار  خانه ام باشم یا قدم زنان کوچه ها باید خودم را برسانم به

دفترم یا گاهی به اینجا که بیاییم و بگویم و شاید تو بشنوی اما بگذار در گوشی بگوییم به تو

می خواهم بدانی وقتی سکوت می کنم و خبری از من نیست و یا از سر شوخی

سر به سرت می گذارم  اینجا درون وجودمن قسمتی به اندازه مشت گره خورده ی دستم

هزار بار در لحظه ی خواندن نام تو میزند به خاطر همین می آییم

باور کن ارزشش را دارد حضرت آقا!

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:27 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin