دلتنگی
یه نگاه کوتاه به ...
آه... خدایا کوله بارم را بسته ام از این تنش و اضطراب رفتن و ماندن نجاتم بده چهره ام را ببین در یک بارانی سبک و خاکی موهای روی شانه ریخته...چشمانی به مراتب سرخ و کمی کبودی لب ها ... دارد به در نگاه می کند چشم هایم اما دست ها.. نمی رود سمت چمدان ... تو گفتی نمک سفره ات با من ...پس ....پس خدا پیمان برای من زیاد نبود! با تو برای همین سر سنگینم تا همیشه خدا یادت باشد بنده ای بود که هر چه خواست محیا کردی بی منت اما یک خواهشش را انگار نه دیدی و نه خواستی بشنوی و من از تو خدا توقع نداشتم کسی را که هیچ کس را ندارد جز تو نبینی.. خدایا این روزهای آخر صدایم را بشنو ...قبل از دل کندن از همه چیز ای عشق رفاقت را در حقت تمام کردم دریغ که تو اصلا با من دوست نبودی!!! پاییزکه تمام شد تو را دفن می کنم شاید بهار جوانه زدی...
| Design By : Night Skin |

