تبليغاتX
دلتنگی - باران


دلتنگی

یه نگاه کوتاه به ...





















 

سیزده روز از صبح تولدم گذشت و ندیدمت که بهار مرا رنگین کنی

انتظار در کنار دلتنگی مرا تمام مدت ذوب می کند و بعد از نو آهن می سازد...

چیزی نیست و توقعی ندارم اما...سخت است تکرار مداوم اینکه به خودت بگویی انتظارت

بی پایان نیست....

روزها را به امید آفتاب و باران می گذرانم اما شب...شب که می رسد دلتنگی ام لحظه ای

از یاد تو، حضور تو ، و هر آنچه که ردی از بودنت را نشانم می دهد مرا رها نمی کند

شب هایم اغلب سخت است و شیرین وبا همه ی این حرف ها لحظه ای آن  رابا پنج سال و هفت ماه قبل تر که آزاد بود قلب و روحم عوض نخواهم کرد ...

نمی دانم چگونه احساس خوبی را که بعد از آن همه منتظر بودن از پیام های گاه به گاه

کوتاهت دارم به تو بگوییم!..آخر نمی دانم تو درک بلور رنگین انتظار را چشیده ای!؟

تبلور حضور های نا به گاه را چطور؟ درست در لحظه ای که لا به لای ذهن سردر گم

از هجوم تو پرسه می زنم می رسی ...و من یادم می رود که به تو بگوییم چقدر دیر دلتنگم

می شوی و...

عصر ها دنبال باران می گردم گاهی و بیشتر خودش می آید اما اگر نباشد دود این تهران

را با  بالا بلندش عوض می کنم که عاشق بشوم ...یکبار لا به لای نامه هایت نوشته بودی

باران که بیاید همه عاشقند اما من بر عکس می شوم فارغ از عشق می شوم و بیشتر

تو را دوست می دارم...

راستی گریه کردن همه عالمی دارد زیر باران که نفهمند بقیه و لحظه به لحظه نپرسند

که چرا چشم هایت سرخ است آخر چه طور می توان گفت یک روزهایی و لحظه هایی

آدم از سر خوشی و خوشبختی و انتظار از آمدن گریه می کند نه از سر یک چیز ناراحت کننده

می بینی تمام این ها در اشک هایم زیر باران جمع شدند تا شاید خوشی هایم  را با قطره ها

تقسیم کنم و ضرب در تمام مواقع ایی که ممنوع گریه هستم!

هنوز امیدوارم به اینکه بهار میایی دو ماهی هنوز فرصت هست برای تعبیر خوابم گر چه

اگر بهار هم نشد چه عیب سه فصل دیگر انتظار مرا و آغوشم را به تو می رساند...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 18:47 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin